دوش در آمد از درم لاله رخی جوانکی
آمد و نزد ما نشست فارغ و خوش زمانکی
گفتمش ای نگار من خسته دلی بگو چرا
تا به کجا همی رود طرفه چنین جوانکی
گفت هزار جان من باد فدای عاشقان
خود که بود درین جهان نزد تو به ستانکی
گفت که من بدین صفت عاشق روی تو شدم
از تو دریغ چون کنم جمله وجود و جانکی
خوان کرم نهاده ای نزد همه کس ای صنم
چاکر تو نمی رسد دست باستخوانکی
از من و خلق برده ای جان و دل ای نگار من
هیچکسی نمی دهد از رخ تو نشانکی