زان روی که جان جان فزایی
از یک نظری تو دلربایی
حقست ترا که بی وفایی
یا معتمدی و یا شفایی
گوییم ولیک بسته بسته
یا معتمدی و یا شفایی
بستیم و تو بسته را شکستی
یا معتمدی و یا شفایی
بیرون ز حد جفاست این کار
یا معتمدی و یا شفایی
در عشق خوش است هم خموشی
یا معتمدی و یا شفایی
وز ذوق تو چشم وهم چراغیم
یا معتمدی و یا شفایی
ای از رخ دوست یادگاری
یا معتمدی و یا شفایی
می کن تو به صبر دار داری
یا معتمدی و یا شفایی
در آتش عاشقی چنینم
یا معتمدی و یا شفایی