ز شاه ماست ملک نامرادی

ز شاه ماست ملک نامرادی

که او حق است احسان را و بادی

گر احسان را زبان باشد بگردد

به مدح و شکر او سی صد عیادی

بدان سوی جهان گر گوش داری

چه چاوشان که خوانندش منادی

دهان آفرینش باز مانده

از آن روزی که دیدندش به شادی

همی گوید به عالم او به سوگند

که تا زادی چنین رویی نزادی

یکی چندی نهان شو تا نگردد

همه بازار مه رویان گشادی

بدیدم عشق خونی را فتاده

به خاک و خون بخفتم چون فتادی

بگفتا دیده ام چیزی که صد ماه

ازو سوزند در نار ودادی

خداوند شمس دین آخر چه نوری

فرشته یا پری آتش نژادی

به تبریز آ دلا از بهر عشقش

چو بنده عیبناک اندر مرادی

که تو خونریز جمله عاشقانی

تو نیزک دل چنین بر باد دادی

 

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها