در آن کعبه که تو جان بخش حاجی
زهی محتاج با اقبال راجی
هر آن سر کو فرو ناید به کیوان
ز روی فخر بر فرقش تو تاجی
نهاده سر به تسلیم و اطاعت
به پیشت از دل و جان هر لجاجی
تویی نور جهان جان که نورت
نه از خورشید ماهی و سراجی
خداوند شمس دینا این قدیمست
به ماه و جاه فرت هست جاجی
همه جانها باقطاع مثالت
که بعضی عشره و بعضی خراجی
ایا تبریز بستان باغ جانها
که فرمان ده تویی بر جان ماجی
مزاج دل اگر چون برف گردد
ز آتشهای تو گردد نتاجی
در آن بازار گر تو هست بویی
زهی هر یوسفی را بی رواجی