زهی دریا زهی بحر حیاتی
زهی حسن و جمال و فر ذاتی
ز تو جانم براتی خواست از رنج
یکی شمعی فرستادش براتی
ز تندی عشق او آهن چو موم است
زهی عشق حرون تندحاتی
ولیکن سر عشقش شکرستان
ز نخلستان و جوهای فراتی
شکر لب مه رخان جام بر کف
تو می گو هر که را خواهی که هاتی
ز هر لعل لبت بویی رسیده
تو درویشی ز آن عکس نکاتی
در آن شطرنج اگر بردی تو شاهی
ولی کو بخت پنهان همچو ماتی
خداوند شمس الدین دریای جان بخش
تو شورستان درین دولت حیوتی
زهی شاهی لطیفی بی نظیری
که مجموعست ازو جانی شتاتی
اگر تبریز دارد حبه ای زو
چه نقصانی بود از گنجهاتی