اشعار علیرضا دهرویه

اشعار علیرضا دهرویه
شعر نخست :
بیا و چشم مرا آشنای باران کن
اسیر کفر کویرم، مرا مسلمان کن
از این سکوت که آوار شانه های من است
پناه بر تو ! مرا در صدات پنهان کن
همیشه ی غزلم ! شب نشین چشم توام
مرا به جرعه ای از آفتاب مهمان کن
مرا در این شب برفی ، گر آفتابی نیست
بیا و دلخوش یک آفتابگردان کن
از این شکسته ترم خواست؟ این تو و این سنگ
بیا هر آنچه دلت خواست با دلم آن کن
شعر دوم :
دلی شکسته تر از نای نی لبک دارم
یواش! دست نزن شیشه ام ترک دارم
چقدر وسوسه در چشم انتخاب من است
که بر صداقت آیینه نیز شک دارم
رفیق ! بار غریبی به دوش من مانده
که احتیاج به یک دوست ، یک کمک دارم
صدا زدم که به من در قبال سکه ی زخم
چه می دهید؟یکی گفت: من نمک دارم
من و تو هر دو غریبیم و آشنای سکوت
خوشم به اینکه غمی با تو مشترک دارم
شعر سوم :
اگرچه قرعه به نام دلم نیفتاده است
ببین برای شکستن چقدر آماده است
به شهر چشم تو در ازدحام خشم و غرور
چه رفته است بر این دل که روستا زاده است؟
به بی تفاوتی عابران دچار شدم
بیا که سکه ی من از رواج افتاده است
چه سرنوشت سیاهی در انتظار من است
درخت بودن من کار دست من داده است
بیا بزن به زمین ، بیش از این چه می خواهی
دلم برای شکستن هنوز آماده است
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی





