قبلینوشته قبلی نوشته بعدیبعد چشم یک شهر شد از سوختن ما روشن طبیب اصفهانی – مفردات شماره 14 چشم یک شهر شد از سوختن ما روشن سرمه را قدر شکستیم ز خاکستر خویش نویسندگان : امین پیرانی - حامد پیری نوشته های مرتبط به این ذوق گرفتاری که من دارم زهی حسرت ادامه نوشته » بنگر که یار خاطر ما شاد می کند ادامه نوشته » فریاد که غیرت نگذارد که چو فرهاد ادامه نوشته » سر قاتلی بنازم که ز کثرت ملایک ادامه نوشته » گر سلیمان بگذارد به سرم افسر خویش ادامه نوشته » دلبر آن به که به آزار دلم شاد کند ادامه نوشته »