عاشق پروانه مشرب را چه پروای سرست؟

صائب تبریزی- غزل شماره 970

عاشق پروانه مشرب را چه پروای سرست؟

رشتۀ این شمع بی پروا کمند صرصرست

خُلقِ خوش غمهای عالم را پریشان می کند

چین ابروی غضب شیرازۀ دردسرست

خیره چشمان را نباشد در حریم حسن راه

از دو چشم شوخ، جای حلقه بیرون درست

روغن از چشم سمندر می کشد آن شعله خوی

ساده دل پروانۀ ما در غم بال و پرست

از سپند ماست بزم عشق را هنگامه گرم

نالۀ ما دور گردان را به آتش رهبرست

می کند جولان به بال عشق، شوخیهای حسن

شمع بی پروانه چون گردید تیر بی پرست

می توان خورشید را در ابر دیدن بی حجاب

بی نقابی چهرۀ او را نقاب دیگرست

از شکوه بحر ترسیده است چشمت چون حباب

ورنه هر آغوش موج او کنار مادرست

درد ما را پرسش رسمی زیادت می کند

التفات عام، بسیار از تغافل بدترست

هر که در دام قناعت تن نزد چون عنکبوت

هر دو دستش چون مگس از حرص دایم بر سرست

پنبۀ داغ دل مجروح، مُهر خامشی است

گوشۀ امنی اگر دارد جهان، گوش کرست

علم رسمی سینه صافان را نمی آید به کار

چون شود آیینه آهن بی نیاز از جوهرست

روح بیجا از شکست جسم می لرزد به خویش

پسته چون از پوست می آید برون در شکّرست

مرد هیهات است آمیزد به این ناشسته روی

تا به دامان قیامت دختر رز دخترست

صافی دل گوهر بحر وجود آدمی است

ساحل این بحر را خلق ملایم رهبرست

بال پرواز مرا بسته است موج آرزو

شعلۀ آتش ز نقش بوریا در ششدرست

حسن بالادست را آرایشی چون عشق نیست

طوق قمری سرو را بهتر ز خلخال زرست

در دهانش خندۀ شادی سراسر می رود

هر که را چون سکّه پشت بی نیازی بر زرست

این پریشانی دل از فکر پریشان می کشد

قطرۀ ما خویش را گر جمع سازد گوهرست

گرچه یکدست است افکار جهان پیمای او

این غزل از جملۀ اشعار صائب بهترست

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها