
صائب تبریزی- غزل شماره 735
طاعت کند سرشک ندامت گناه را
ریزش سفید می کند ابر سیاه را
نقصی به سرکشان ز تواضع نمی رسد
حسن از شکستگی شود افزون کلاه را
ز افتادگی به مسند عزّت رسیده است
یوسف کند چگونه فراموش، چاه را؟
از عشق پاک، دایرۀ حسن شد تمام
آغوش هاله ساخت کمربسته ماه را
تا گشت روشنم که به جایی نمی رسد
کردم گره چو لاله به دل دود آه را
مشکل که خطّ سبز به انصاف آورد
آن چشم نیم مستِ فرامش نگاه را
خواهد به صد نیاز ز درگاه بی نیاز
صائب دوامِ دولتِ عبّاس شاه را