
صائب تبریزی- غزل شماره 698
وادید کرده است به من تلخ، دید را
در رجعت است عادت اعداد، عید را
بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین
مسدود می کنم ره گفت و شنید را
صبح وصال می شمرد قدردان عشق
در راه انتظار تو، چشم سفید را
گلگونۀ شفق رخ خورشید را بس است
حاجت به شمع نیست مزار شهید را
دست تهی بوَد سپر سنگِ حادثات
دارد بپای، بی ثمری سرو و بید را
در کار سخت جوهر مردان عیان شود
بی قفل، فتح باب نباشد کلید را
خواهی که نشأۀ تو دوبالا شود ز می
صائب به روی جام ببین ماه عید را