
صائب تبریزی- غزل شماره 592
مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را
به خلوت لحد انداز خواب راحت را
نگاه دار به دست دعای مظلومان
عنانِ توسنِ چابک خرامِ دولت را
چو طوق فاخته جویای سروِ قدّی باش
به هر شکار میفکن کمندِ وحدت را
کمند وحشی رم کرده، بستن چشم است
تغافل است علاج آن رمیده الفت را
به گنجهای گهر سرفرو نمی آرد
کی که یافت سرِ رشتۀ قناعت را
جنون کامل ما از بهار مستغنی است
چه حاجت است نمک، شورش قیامت را؟
ز دست بسته گره وا نمی شود صائب
مکن دراز به هر سفله، دست حاجت را