
صائب تبریزی- غزل شماره 521
دل مقیّد به شکرزارِ هوس نیست مرا
رشتۀ حرص به پا همچو مگس نیست مرا
خواهم از عالم بالا چو صدف روزی خویش
چون نگین چشم به دست همه کس نیست مرا
بر دلم باری اگر هست ز فارغبالی است
گله از دام و شکایت ز قفس نیست مرا
عشقِ پاک است درین قافله جنسی که مراست
بیمی از هرزه درایان جرس نیست مرا
از میِ عشق بوَد مستیِ پروانۀ من
هیچ اندیشه ز شبگرد و عسس نیست مرا
نشود دام خسیسان، نفس گیرایم
گوشه گیری ز پی صید مگس نیست مرا
همه شب قافلۀ نالۀ من در راه است
گرچه فریادرسی همچو جرس نیست مرا
هست افشردن دندان به جگر، میوۀ من
چشم بر سیب زنخدان ز هوس نیست مرا
می کنم صرف شکرخندۀ بی پروایی
گرچه چون صبح فزون از دو نفس نیست مرا
بحر از جوشِ گهر یک دل پر آبله است
در چنین وقت که در سینه نفس نیست مرا
صائب آن موجِ سرابم که درین دامنِ دشت
دل به جا از نفسِ هرزه مرس نیست مرا