
صائب تبریزی- غزل شماره 3077
نگار نوخطی رام نگاه صید بندم شد
عجب آهوی مشکینی گرفتار کمندم شد
دم عیسی کند کار دم شمشیر با جانم
گوارا بس که درد او به جان دردمندم شد
من آن آتش نوا مرغم که در هر دامی افتادم
به دفع دیدۀ بد دانه اش یکسر سپندم شد
درین مدت که چون آب روان در پایش افتادم
چه غیر از بار دل حاصل ازان سرو بلندم شد؟
منم آن غنچۀ دلگیر باغ آفرینش را
که خواب نرگس مخمور تلخ از زهر خندم شد
تلاش چاه بیش از جاه دارم چون مه کنعان
که از افتادگیها پایۀ عزت بلندم شد
ز هر بندی به آن پیمان گسل افزود پیوندم
ز تیغ او جدا هر چند صائب بندبندم شد