کسی تاب خدنگ غمزۀ آن دلربا دارد

صائب تبریزی- غزل شماره 2902

کسی تاب خدنگ غمزۀ آن دلربا دارد

که چون آیینه از جوهر زره زیر قبا دارد

در آن وادی که من از تشنگی بر خاک می غلطم

سراب ناامیدی جلوۀ آب بقا دارد

به اندک روزگاری تاک شد از سرو رعناتر

نگردد زیر دست آن کس که دستی در سخا دارد

ندیدم یک نفس راحت ز حس ظاهر و باطن

چه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟

من آن آتش نوا مرغم که چون از یکدگر ریزم

ز گرمی استخوانم شمع در راه هما دارد

مرا بیطاقتی محروم دارد از وصال او

که از آتش شرر را اضطراب دل جدا دارد

فریب دولت ده روزۀ دنیا مخور صائب

که آخر بد ورق گرداندنی بال هما دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کسی تاب خدنگ غمزه آن دلربا دارد

که چون آیینه از جوهر زره زیرقبا دارد

در آن وادی که من از تشنگی بر خاک می غلطم

سراب ناامیدی جلوه آن بقا دارد

به اندک روزگاری تاک شد از سرو رعناتر

نگردد زیر دست آن کس که دستی در سخا دارد

ندیدم یک نفس راحت زحس ظاهر و باطن

چه آسایش در آن کشور که ده فرمانروا دارد؟

من آن آتش نو امر غم که چون از یکدگر ریزم

زگرمی استخوانم شمع در راه هما دارد

مرا بیطاقتی محروم دارد از وصال او

که از آتش شرر را اضطراب دل جدا دارد

فریب دولت ده روزه دنیا مخور صائب

که آخر بدورق گرداندنی بال هما دارد

 

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها