
صائب تبریزی- غزل شماره 1760
به دوست نامه نوشتن، شعار بیگانه است
به شمع، نامۀ پروانه بال پروانه است
یکی است بستن احرام و بستن زنّار
ترا که روی دل از کعبه سوی بتخانه است
اگر ز عشق دلت چاک شد، مشو درهم
که دل چو چاک شود زلف یار را شانه است
به جوی شیر چو فرهاد تیشه فرسودن
یکی ز جملۀ بازیچه های طفلانه است
ز تن ملال ندارد روان دون همّت
که مرغ ریخته پر را قفس پریخانه است
حذر ز سایۀ خود می کنند شیشه دلان
ز عقل سنگ ملامت حصار دیوانه است
اگر ز اهل دلی، فیض آسمان از توست
که شیشه هر چه کند جمع، بهر پیمانه است
چنین که دیدن صیّاد رزق من شده است
به خاطر آنچه نگردد، تصوّر دانه است
به فکر دل نفتادیم صائب از غفلت
نیافتیم که لیلی درین سیه خانه است
به خانه ای که توان رفت بی طلب صائب
درین زمانۀ پر دار و گیر، میخانه است