
صائب تبریزی- غزل شماره 2849
ز آب دیدۀ من بید مجنون سبز می گردد
به جای غنچه دلهای پر از خون سبز می گردد
در آن وادی که دود از دانۀ امید من خیزد
ز باران دانۀ زنجیر مجنون سبز می گردد
به خون خلق زنگ از دل زداید غمزۀ شوخش
اگرچه سبزۀ تیغ از نم خون سبز می گردد
چنین گر خاک را سیراب سازد چشم گریانم
به اندک روزگاری تخم قارون سبز می گردد
همان می سوزد از لب تشنگی تخم امید من
اگرچه از سرشکم کوه و هامون سبز می گردد
تری را گر چنین از حد برد ابر سیاه خط
به اندک وقتی آن رخسار گلگون سبز می گردد
نه از بهر برومندی است، راه برق می بیند
مرا گر دانه ای از بخت وارون سبز می گردد
مکن با تلخکامان رو ترش تا شکّری داری
که از زهر خط آن لبهای میگون سبز می گردد
ازین خجلت که تنها خورد آب زندگانی را
ندانم خضر پیش مردمان چون سبز می گردد؟
برومندی بود از حسن عشق پاک را صائب
ز خال سبز لیلی بخت مجنون سبز می گردد