
صائب تبریزی- غزل شماره 2675
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود
روی بنما تا سواد طوطیان روشن شود
دل چه خونها می خورد دور از شراب لاله رنگ
مرگ عیدست آن چراغی را که بی روغن شود
ای صبا، جان تازه می گردد ز تغییر لباس
چند اوقات تو صرف بوی پیراهن شود؟
آه بی لخت جگر از دل نمی تازد به چرخ
سخت می ترسم بر این مجمر که بی روزن شود
گردِ رنگِ سایه نتوانست گردیدن خزان
خاکساری سدّ راه جرأت دشمن شود
چشم مجنون چشم لیلی را سخنگو می کند
عشق چون پُر کار افتد حسن صاحب فن شود
چون بصیرت نیست، باشد حلقۀ بیرون در
آفتاب و ماه اگر در دیدۀ روزن شود