از سعادت در دماغش بیضۀ پندار بود

صائب تبریزی- غزل شماره 2615

از سعادت در دماغش بیضۀ پندار بود

مغز مغرور هما را استخوان در کار بود

عشق در هر دل که شمع بیقراری بر فروخت

اوّلین پروانه اش مُهرِ لبِ اظهار بود

خانۀ ما در پناه پستی دیوار ماند

ورنه سیلاب حوادث سخت بی زنهار بود

گفتم از گردون گشاید کار من، شد بسته تر

آن که روشنگر تصوّر کردمش زنگار بود

تا دماغ ما به هوش آمد جهان افسرده گشت

عید طفلان بود تا دیوانه در بازار بود

سرو در قید رعونت ماند از آزادگی

عُجب ما را گوشمال بندگی در کار بود

پردۀ گوش اجابت شبنم از سیماب داشت

بلبل بی طالع ما تا درین گلزار بود

شب که بی روی تو در پیمانه مَی می ریختم

خندۀ مینا به گوشم نالۀ بیمار بود

تا فکندم بار خلق از دوش، افتادم ز پای

کشتی من در گرانباری سبکرفتار بود

تا نیفتادم، ندیدم کعبۀ مقصود را

در میان ما همین استادگی دیوار بود

نیست حقّ تربیت صائب به من آیینه را

طوطی من در حریم بیضه خوش گفتار بود

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها