
صائب تبریزی- غزل شماره 2214
سفر اهل شوق در وطن است
خلوت اهل دل در انجمن است
عندلیبی که در خیال گل است
هر کجا غنچه می شود چمن است
خنده هرچند کم بود، در وقت
خانه پرداز محنت کهن است
غم یکساله را به باد دهد
خندۀ گل اگرچه یک دهن است
رخنه اش سدّ باب طوفان است
عشق، خضر سفینۀ بدن است
سخن عشق با خرد گفتن
بر رگ مرده نیشتر زدن است
آفتابی است بی زوال، سخن
مغربش گوش و مشرقش دهن است
یوسف شرمگین معنی را
لفظ نازک به جای پیرهن است
مغز گردد در استخوانش نال
چون قلم هر که عاشق سخن است
بر زبان قلم نیاید راست
آنچه از شوق در ضمیر من است
بر بزرگان مشو به حلم دلیر
سپر آفتاب، تیغ زن است
ایمن از گوشمال دوران است
هر که صائب به حال خویشتن است