از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت

صائب تبریزی- غزل شماره 2199

از ناخن دخل آنچه به رخسار سخن رفت

از کاوش غم بر دل بی کینۀ من رفت

زنهار خمش باش که چون خامه درین بزم

کم عمر شد آن کس که به دنبال سخن رفت

فریاد که گلبانگ پریشان من آخر

چون بوی گل از کیسۀ گلهای چمن رفت

با برگ خزان دیده چه سازد نفس سرد؟

ایمن شدم آن روز که رنگ از رخ من رفت

ز اقبال شکوفه است که در گلشن ایجاد

تا کرد نظرباز، در آغوش کفن رفت

بس خون که کند در جگر سوزن عیسی

خاری که ز راه تو به پای دل من رفت

شد کاسۀ دریوزه همه ناف غزالان

تا نکهت آن زلف به صحرای ختن رفت

از سنگ، نگین چهره خراشیده برآید

آوازۀ لعل لب او تا به یمن رفت

از غیرت فکر چمن افروز تو صائب

گل، اشک جگرگون شد و از چشم چمن رفت

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها