
صائب تبریزی- غزل شماره 2196
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت
از بس قدح تلخ مکافات کشیدم
از خاطر من دغدغۀ روز جزا رفت
خضر ره ارباب طلب، عزم درست است
آواره شد آن کس که پی راهنما رفت
تا چند توان دست دعا داشت بر افلاک؟
این زور در ایّام که بر دست دعا رفت؟
آن روز که خورشیدِ قدح چهره برافروخت
رنگ ادب از چهرۀ گلزار حیا رفت
بر حاصل ما چون جگر برق نسوزد؟
از روی خزان رنگ ز بی برگی ما رفت
چون از لب پیمانۀ من زهر نریزد؟
صائب به من از گردش ایّام چها رفت