از فکر زلف یار رهایی امید نیست

صائب تبریزی- غزل شماره 2041

 

از فکر زلف یار رهایی امید نیست

سودای او شبی است که صبحش پدید نیست

باشد نصیب بی ثمران حسن عاقبت

شیرازۀ نبات بجز چوب بید نیست

در چشم عاشقی که زبان دان ناز شد

چین جبین یار، کم از ماه عید نیست

در سوختن بلند نشد دود این سپند

چون من کسی ز نشو و نما ناامید نیست

محرومیَم ز دل ز غبار علایق است

از گرد کاروان رخ یوسف پدید نیست

صائب دلش سیاه ازین صبح کاذب است

هر چند موی نافه ز پیری سفید نیست

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها