
صائب تبریزی- غزل شماره 1560
نفس باد بهاران چمن آرای خوشی است
سایۀ ابر عجب دام تماشای خوشی است
نفس گرم طلب کن ز جگرسوختگان
که در احیای دل مرده مسیحای خوشی است
کج مکن پیش قدح گردن خود چون مینا
کز دل و چشم ترا ساغر و مینای خوشی است
چه زنی قطره به هر سوی، فرو رو در خویش
که درین تنگ صدف گوهر یکتای خوشی است
تو بدآموز به صحرا شده ای چون مجنون
ورنه وحشت زده را گوشۀ دل جای خوشی است
اگر از هر دو جهان چشم توانی پوشید
در پریخانۀ دل آینه سیمای خوشی است
وصل هر چند میسّر به تمنّا نشود
مکن اندیشۀ دیگر که تمنّای خوشی است
بوسه ای گر به دو عالم دهد آن جان جهان
از ندامت مکن اندیشه که سودای خوشی است
صائب از صحبت خوبان جهان قسمت ما
نیست گر لطف بجا، رنجش بیجای خوشی است