هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت

صائب تبریزی- غزل شماره 1378

 

 

هر که در دریای هستی دامن دل را گرفت

بی تردّد موجه اش دامان ساحل را گرفت
قطرۀ خونی شد از دست نگارینش چکید

بس که از دستم به ناز آن نازنین دل را گرفت

دست کوتاه مرا شد تختۀ مشق امید

شانه تا دامان آن مشکین سلاسل را گرفت

پیش عاشق جان ندارد قدر، ورنه می توان

از نگاه عجز تیغ از دست قاتل را گرفت

کوه تمکین برنمی آید به دست انداز شوق

جذبۀ مجنون عنان از دست محمل را گرفت

سرکشان را عشق می سازد به افسون چرب نرم

زیر پر، پروانه آخر شمع محفل را گرفت

مفت شیطانند غفلت پیشگان روزگار

سگ به آسانی تواند صید غافل را گرفت

طاعتی بالاتر از دلجویی درویش نیست

دست خود بوسید هر کس دست سایل را گرفت

اینقدر تمهید در تسخیر ما در کار نیست

از نگاهی می توان از دست ما دل را گرفت

در طلب سستی مکن صائب که از صدق طلب

دست من در آستین دامان منزل را گرفت

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها