دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت

صائب تبریزی- غزل شماره 1375

 

دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت

صد سخن سر کرد، امّا یک سخن نشنید و رفت

هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد

روزگاری خاک خورد، آخر به خود پیچید و رفت

وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود

سر برون آورد و بر وضع جهان خندید و رفت

ای کم از زن! فکر مرکب در طریق کعبه چیست

این بیابان را به پهلو رابعه غلطید و رفت

گریه می آید به منصورم که در دار فنا

گفت چندین حرف حق، یک حرف حق نشنید و رفت

سیر معراج فنا را قوّتی در کار نیست

چون شرر می باید اندک همّتی ورزید و رفت

صائب آمد در حریمت با دل امّیدوار

شد به صد دل از امید خویشتن نومید و رفت

 

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها