
صائب تبریزی- غزل شماره 1342
تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت
رعشۀ باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت
خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود
در بساط خویش تا مجنون ما سوزن نداشت
در غریبی از لباس سلطنت شد کامیاب
در وطن هر کس چو ماه مصر پیراهن نداشت
خاکساریها به فریاد غبار ما رسید
ورنه دست کوته ما بخت آن دامن نداشت
می دهد کیفیّت می، جلوۀ خون حلال
از سر خاک شهیدان سر گران رفتن نداشت
حسن بیباک تو مغرورست، ورنه هیچگاه
پرتو خورشید ننگ از دیدۀ روزن نداشت
روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد
ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت
روح را داغ عزیزان نعل در آتش نهاد
ورنه تا صد سال آهنگ سفر از تن نداشت
بود بی می مستْ دل دایم درون سینه ام
گوهر شب تاب هرگز حاجت روغن نداشت
چهرۀ عیب نهان خویش را صائب ندید
هر که از زانوی خود آیینۀ روشن نداشت