بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است

صائب تبریزی- غزل شماره 1179

 

بوسه گاه جان ما آخر لب پیمانه است

خاک ما چون دُرد می در گوشۀ میخانه است

جوش دل می آورد ما خاکساران را به وجد

مطرب ما چون خم می از درون خانه است

زاهدان را غافل از حق کرد اوصاف بهشت

چشم بند کودکان شیرینی افسانه است

پامنه بیرون ز حدّ خود، سعادتمند باش

نیست کمتر از هما تا جغد در ویرانه است

وادی مجنون ندارد سخت جانی همچو من

سنگ طفلان پنبۀ داغ من دیوانه است

فیض بردن در رکاب نعمت آوردن بود

چون فضول افتاد مهمان، مفت صاحبخانه است

پردۀ غفلت مبادا چشم بند هیچ کس!

در قفس هم مرغ ما در فکر آب و دانه است

کم به دست آید، طلب هر چند روز افزون بود

آشنا در عهد ما چون معنی بیگانه است

حسن خون عالمی می ریزد از بالای عشق

ذوالفقار شمع از بال و پر پروانه است

خویش را بشناس تا در مغز داری نور عقل

پی به گنج خود ببر تا ماه در ویرانه است

از بساط آفرینش، دیدۀ بیدار را

هر چه غیر از خاک باشد بستر بیگانه است

نیست غیر از چار دیوار وجود آدمی

آن که هم مارست و هم گنج است و هم ویرانه است

شعله نتوانست پیچیدن سیاوش را عنان

شهپر توفیق صائب همّت مردانه است

 

 

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها