
زن که باشی
گاهی کم می آوری
دست هایی را که
مردانگی شان امنیت می آورد
و شانه هایی را که
استحکام آغوششان
لمس آرامش را
به همراه دارد.
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ،
پناه ببری ،
ضعیف باشی ،
دست خودت نیست
زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو می کنی
دستهایت را
شاید
عطر تلخ و گس مردانه اش
لا به لای انگشتانت
باقی مانده باشد.
زن که باشی گاهی می زنی زیر گریه
که دلش بلرزد و صدایت کند:”بانو”
دست خودت نیست
زن که باشی
گاهی رهایش می کنی
و پشت سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که
او
خوشبخت باشد.
دست خودت نیست
زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی.
می توانی زیر لب ترانه بخوانی
و آشپزی کنی ،
می توانی جلوی آینه موهایت را شانه کنی
و حس کنی نگاهش را
می توانی ساعت ها
به امید گره خوردن شالش
دور گردنش ببافی
و در هر رج بوسه بکاری
برای روزهای مبادا که کنارش نیستی .
زن که باشی باید صبور باشی ،
مدارا کنی
و با همه ی بغضت لبخند بزنی
زن که باشی
هزار بار هم که بگوید:”دوستت دارد” !
بازهم خواهی پرسی:”دوستم داری”؟
و ته دلت همیشه خواهد لرزید .
زن که باشی
هرچقدرهم که زیبا باشی
نگران زیباترهایی م یشوی
که شاید عاشقش شوند .
زن که باشی هروقت که صدایت می کند:خوشکلکم !
خدا را شکر می کنی که درچشمان او زیبایی،
دست خودت نیست .
واژگان کلیدی: اشعار سپیده مراقی،نمونه شعر سپیده مراقی،شاعر سپیده مراقی،شعرهای سپیده مراقی،شعری از سپیده مراقی،یک شعر از سپیده مراقی،شعرنو سپیده مراقی،شعر درباره زن،شعر با موضوع زن.





