
سهراب سپهری – مجموعه مرگ رنگ
شماره 14
نایاب
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره ی من
سر تا به پای پرسش، اما
اندیشناک مانده و خاموش
شاید
از هیچ سو جواب نیاید
دیری است مانده یک جسد سرد
در خلوت کبود اتاقم
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است
گویی که قطعه، قطعه ی دیگر را
از خویشتن رانده است
از یاد رفته در تن او وحدت
بر چهره اش که حیرت ماسیده روی آن
سه حفره ی کبود که خالی است
از تابش زمان
بویی فساد پرور و زهرآلود
تا مرزهای دور خیالم دویده است
نقش زوال را
بر هرچه هست، روشن و خوانا کشیده است
در اضطراب لحظه ی زنگار خورده ای
که روزهای رفته در آن بود ناپدید
با ناخن این جسد را
از هم شکافتم
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پی آن بودم
رنگی نیافتم
شب ایستاده است
خیره نگاه او
بر چارچوب پنجره ی من
با جنبش است پیکر او گرم یک جدال
بسته است نقش بر تن لب هایش
تصویر یک سوال