ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم

سنایی غزنوی – قصیده شماره 115

در صفات ذات اقدس باری

ای خدایی که به جز تو ملک العرش ندانم

بجز از نام تو نامی نه برآید به زبانم

بجز از دین و صنعت نبود عادت چشمم

بجز از گفتن حمدت نبود ورد زبانم

عارفا فخر به من کن که خداوند جهانم

ملک عالمم و عالم اسرار نهانم

غیب من دانم و پس غیب نداند به جز از من

منم آن عالم اسرار که هر غیب بدانم

پاک و بی عیبم و بیننده ی عیب همه خلقان

درگذارنده و پوشنده ی عیب همگانم

همه من بینم و بیننده نئی دیده دو چشمم

همه من گویم و گوینده نئی کام زبانم

شنوای سخنان همه خلقم به حقیقت

شنوایان جهان را سخنان میشنوانم

حی و قیومم و آن دم که کس از خلق نماند

من یکی معتمد  و واحد و قیوم بمانم

ملک طبعم و سیاره و نه سیاره ی طبعم

نه چو طبعم متوطن نه چو سیاره روانم

نه بخوابم نه به بحرم نه کنار و نه میانه

نه بخندم نه بگریم نه چنین و نه چنانم

نه ز نورم نه ز ظلمت نه ز جوهر نه ز عنصر

نه ز تحتم نه ز فوقم ملک کان و مکانم

هر چه در خاطرت آید که من آنم نه من آنم

هر چه در فهم تو گنجد که چنینم نه چنانم

هر چه در فهم تو گنجد همه مخلوق بود آن

به حقیقت تو بدان بنده که من خالق آنم

هر شب و روز به لطف و کرم وجود و جلالم

سیصد و شصت نظر سوی دلت می‌کند آنم

گر از آن خسته دلت یک نظر فیض بگیرم

زود باشد که شوی کشته ی تیغ خذلانم

شیئم از روی حقیقت نه از آن شیء مجازی

آفریننده ی اشیاء و خداوند جهانم

من فرستاده ی توراتم و انجیل و زبورم

من فرستاده ی فرقانم و ماه رمضانم

صفت خویش بگفتم که منم خالق بی چون

نه کس از من نه من از کس نه ازینم نه از آنم

منم آن بار خدایی که دل متقیان را

هر زمانی به دلال صمدی نور چشانم

کفر صد ساله ببخشم به یک اقرار زبانی

جرم صد ساله به یک عذر گنه درگذرانم

بعد مردن برمت زیر لحد با دل پر خون

خوش بخوابانم و راحت به روانت برسانم

آن دم از خاک برانگیزم در روز قیامت

در چنان انجمنی پرده ز رازت ندرانم

بگذرانم ز صراط و برهانم ز عذابت

در بهشت آرم و بر خوان نعیمت بنشانم

شربت شوق دهم تا تو شوی مست تجلی

پرده بردارم و آنگه به خودت می نگرانم

ذره ذره حسنات از تو ز لطفم بپذیرم

کوه کوه از تو معاصی به کرم درگذرانم

هر عطایی که بکردم به تو ای بنده ی من من

خوش نشین بنده که من داده ی خود را نستانم

هر که گوید که خدا را به قیامت بتوان دید

او نبیند به حقیقت نه از آن گمشدگانم

بار الاها تو برآری همه امید سنایی

که مسلمانم و یارب نه از آن بی خبرانم

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها