
سنایی غزنوی – غزل شماره 405
ای راه تو را دلیل دردی
فردی تو و آشنات فردی
از دام تو دانه ای و مرغی
در جام تو قطره ای و مردی
بی روی تو روح چیست بادی
با زلف تو شخص کیست گردی
خارست همه جهان و آنگه
روی تو در آن میانه وردی
در کوی تو نیست تشنگان را
جز خاک در تو آبخوردی
در راه تو نیست عاشقان را
جز داعیه ی تو رهنوردی
در تو که رسد به دستمزدی
تا از تو نبود پایمردی
در عشق تو خود وفا کی آید
از خشک و تری و گرم و سردی
نیکست که آینه نداری
تا هست شفات نیست دردی
از آینه ای بدی به دستت
چشم تو تو را به چشم کردی
در شهر تو نیست جز سنایی
بی وصل تو جز که یاوه گردی