جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی

سنایی غزنوی – غزل شماره 388

جانا نگویی آخر ما را که تو کجایی

کز تو ببرد آتش عشق تو آب مایی

ما را ز عشق کردی چو آسیای گردان

خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی

گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروین

گاه از سپهر جانها چون ماه نو برآیی

از بهر لطف مستان وز قهر خودپرستان

چون برق می گریزی چون باد می ربایی

بهر سماع دنیا بر شاخهای طوبا

چون عندلیب بیدل همواره می سرایی

خورشید وار کردی چون ذره های عقلی

دلهای عاشقان را در پرده ی هوایی

یاقوت بار کردی عشاق لاله رخ را

از نوک کلک نرگس بر لوح کهربایی

ای یافته جمالت در جلوه ی نخستین

منشور حسن و تمکین از خلعت خدایی

روح القدس ندارد در خوبی و لطافت

با خاک کف پایت یکذره آشنایی

بردار پرده از رخ تا حضرت الاهی

گردد ز مهر چهرت پر نور و روشنایی

گویی مرا بجویی آخر کجا بجویم

در گرد گوی ارضی یا حلقه ی سمایی

بگشای بند مرجان تا همچو طبع بی جان

بندازد از جمالت جان تاج کبریایی

ای تافته کمالت از چار سوی ارکان

پنهان ز هر دو عالم در صدر پارسایی

بر خیره چند جویم آن را که او ندارد

منزل به کوی رندی یا راه پارسایی

ما ز انتظار مردیم از عشق تو ولیکن

در حجره ی غریبان تو خود درون نیایی

گیرم که بار ندهی ما را درون پرده

کم زان مکن که بیرون رویی به ما نمایی

بی روی تو نگارا چشم امید ما را

باید ز نقش نامه نام تو توتیایی

نادیده کس ولیکن از سنگ و چوب کویت

بدهند اگر بپرسی بر حسن تو گوایی

نی نی اگر ندیدی رویت چگونه گفتی

در نظمهای عالی وصف تو را سنایی

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها