اشعار حسن قریبی

اشعار حسن قریبی
شعر نخست :
بیگانهایم و کاش تمنایمان کنند
شاید به این بهانه مداوایمان کنند
ما خط سومیم که خطاط روزگار
هرگز نخواسته است که معنایمان کنند
خود را وبال گردن مردم نکردهایم
ترجیح میدهیم تقاضایمان کنند
فریاد ما به منزله ی اعتراض نیست
فریاد میکشیم که پیدایمان کنند
تعبیر ایستادنمان سرکشی نبود
میخواستیم خوب تماشایمان کنند
یعنی اگرچه لایق این قبله نیستیم
این منصفانه نیست که حاشایمان کنند
طرحی شدیم و روی زمین نقش بستهایم
وقتش رسیده است که اجرایمان کنند
شعر دوم :
به قصد عشق رفتی از غم نان سردرآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سردر آوردی
تو مثل هیچ کس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سردرآوردی
تو می شد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سردر آوردی
دراین پس کوچه های پرسه ماندی تا مگر شاید
دری بر تخته خورد و از خیابان سردر آوردی
توکل شرط کامل نیست این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سردر آوری
“مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین”
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر در آوردی
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی: اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از.






عالی بود کاش میتونستیم کتاب شون رو بخریم