
بیدل دهلوی- غزل شماره 525
تو آفتاب و جهان جز به جستجوی تو نیست
بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست
ازین قلمرو مجنون کسی نمیجوشد
که نارسیده به فهمت در آرزوی تو نیست
خروش کن فیکون در خم ازل ازلی ست
نوای کس به خرابات های و هوی تو نیست
ز دورباشِ ادب خیز حکم یکتایی
غبار ما همه گر خون شود به کوی تو نیست
جهان به حسرت دیدار میزند پر و بال
ولی چه سود که رفع حجاب خوی تو نیست
ز بی نیازی مطلق، شکوه چوگانت
به عالمی ست که این هفت عرصه، گوی تو نیست
به کارخانهٔ یکتایی این چه استغناست
جهان جلوهای و جلوه روبروی تو نیست
ز جوش بحر نواهاست در طبیعت موج
من و تویی همه آفاق غیر توی تو نیست
هزار آینه توفان حیرتست اینجا
که چشم سوی تو داریم و هیچ سوی تو نیست
حدیث مکتب عنقا چه سر کند بیدل
که حرف و صوت جز افسانهٔ مگوی تو نیست