
بیدل دهلوی- غزل شماره 2038
به صد وحشت رفیقِ آهِ بی تأثیر گردیدم
ز چندین رنگ جستم تا پرِ این تیر گردیدم
به دوشِ شعله چندین دود بست امّید خاکستر
به صبحی تا رسم، مزدورِ صد شبگیر گردیدم
براین خوانِ هوس از انفعالِ ناگوارایی
به هر جا نعمتی دیدم ز خوردن سیر گردیدم
حیا کو تا بشوید سرنوشتِ غمْ نصیبم را
که با این نقش، رنجِ خامهٔ تقدیر گردیدم
غبارم را خطِ نارسته پنهان داشت از یادش
به گردِ خاطرش گردیدم، امّا دیر گردیدم
ندیدم باریابِ آستانِ عفوِ طاعت را
درِ جرأت زدم، منّت کشِ تقصیر گردیدم
چو رنگم نی بهاری بود در خاطر ز جوش گل
به امّید شکستی گردِ صد تعمیر گردیدم
خیالِ دی بر امروزی که من دارم شبیخون زد
جوانی داشتم، تا یادم آمد پیر گردیدم
به ایجادِ نمِ اشکی قیامت کرد نومیدی
کشیدم نالهها تا کلک این تصویر گردیدم
صدای پرفشانِ عالمِ آزادیام بیدل
کز افسردن غبارِ کوچهٔ زنجیر گردیدم