
بیدل دهلوی- غزل شماره 664
ز خویش مگذر اگر جوهرت شناسایی ست
که خودپرستی عالم، بهار یکتایی ست
نه گلشنی ست به پیش نظر، نه دشت و نه در
بلندی مژه اث منظر خودآرایی ست
بهار رمز ازل تا چه وقت گیرد رنگ
هنوز نغمهٔ نی تشنهٔ لب نایی ست
مگر ز غیب برآییم تا عیان گردیم
ز خود نشان چه دهد قطرهای که دریایی ست
ز ذات محض چه اسما که بر نمیآییم
جهان وهم و گمان فطرت معمایی ست
دل از تکلف هستی جنون نمایی کرد
نفس در آینه رنگ بهار سودایی ست
به بزم وصل جنون ناگزیر عشق افتاد
ز منع بلبل ادب کن بهار غوغایی ست
کسی به ستر عیوب نفس چه چاره کند
غبار نیستی آیینهایم و رسوایی ست
لطافتی ست به طبع درشتی آفاق
مقیم پردۀ سنگ انتظار مینایی ست
شکست بام و دری چند میکند فریاد
که از هوا به در آیید خانه صحرایی ست
به عرض نیم نفس کس چه گردن افرازد
حباب ما عرق انفعال پیدایی ست
تو هم دری چو شرر وا کن و ببند، بس است
به کارخانهٔ فرصت، عدم تماشایی ست
فتادهایم به راهت چو سایه جبهه به خاک
ز پش ما به تغافل زدن چه رعنایی ست
رعونتی ست به طبعت که چون غبار سحر
اگر به باد روی پیشت اوج پیمایی ست
تلاش کعبه و دیرت نمیرود بیدل
بهشت و دوزخ خویشی خیال هر جایی ست