
سعدی-بوستان-باب سوم در عشق و مستی و شور
شماره 17
رئیس دهی با پسر در رهی
گذشتند بر قلب شاهنشهی
پسر چاوشان دید و تیغ و تبر
قباهای اطلس ، کمرهای زر
یلانِ کماندارِ نخجیرزن
غلامان ترکش کشِ تیرزن
یکی در برش پرنیانی قباه
یکی بر سرش خسروانی کلاه
پسر کان همه شوکت و پایه دید
پدر را به غایت فرومایه دید
که حالش بگردید و رنگش بریخت
ز هیبت به بیغولهای درگریخت
پسر گفتش آخر بزرگِ دِهی
به سرداری از سر بزرگان مهی
چه بودت که ببریدی از جان امید ؟
بلرزیدی از باد هیبت چو بید
بلی ، گفت سالار و فرماندهم
ولی عزتم هست تا در دهم
بزرگان از آن دهشت آلودهاند
که در بارگاه مَلِک بودهاند
تو ای بی خبر همچنان در دهی
که بر خویشتن منصبی مینهی
نگفتند حرفی زبان آوران
که سعدی نگوید مثالی بر آن