اشعار ولادیمیر مایاکوفسکی

 

شعر نخست:

وقتي منجي بيايد

وقتي شما

در طنين انقلاب

بپيونديد به او

من

از تن

جان خواهم كند

من

جان كنده از تن

زير پا صاف خواهم كرد

من

جان صاف شده

خون چكان

پرچم شما خواهم كرد


شعر دوم:

شاید ورق بازی کردم

شاید

حنجره خسته از ناله قلبم را

با شراب التیام دادم

قدمم

مسافت را

در کوچه ها

لگد مال می کند ،

جهنم درونم را

اما …

چاره چیست؟

حالاست

با مهره های پشتم

نی لبک بنوازم … .


شعر سوم:

این چه حرفی است؟

کدام مرگ؟

فرشته ی مرگ را

با قلعه ی مهجور ما چه کاری است؟

این مهملات را قبول دارید؟

به راستی شرم آور است !

این هیاهو

تکاپوی پیکار نیست، کارناوال است

ضیافتِ بانیِ جشن نام گذاری،

و این عرصه گاه

برای جنگ نیست ،

میدان تیر است

تفرج گاهی برای شلوغی و تفریح،

و آن آقا

بر خاکریز

توپچی نیست،

میزبان است که با لباس وزغ ها

از لوله ی دیدگانش شلیک می کند.

این صدای غرش توپ ها نیست،

صدای درشت و دل انگیز میزبان است

و این صورتک ها

نه ابزاری برای دفاع از گاز،

که تنها بازیچه ای­ است

برای خنده و تفریح

نگاه کنید!

موشکی آمده است

بام دنیا را مساحت کند.

آخر مگر مرگ می تواند

این قدر زیبا

برچوب فرشِ مجلای آسمان بازی کند؟

آه تمنا می کنم نگویید :

“خون از زخم ها می چکد “

این حرف وحشیانه است!

این قطره ها خون نیست،

گل میخک است،

نشانی ست برای شجاع ترینِ جنگجویان

آری چنین است،

مغز نمی خواهد، نمی تواند درک کند

آخر به غیر از چند بوسه

از برای چه کار دیگری

دستان خندق، گردن توپ ها را در آغوش گرفته است؟

آن ها را کسی نکشته است ،

ضعیف بودند،

تاب نیاوردند.

اگر هم زمین

از رودِ سن تا خودِ راین سیاه است،

جز به خاطر شکوفه های سحر آمیز نیست ،

شکوفه های زردفام درختان قانقاریا

در باغچه ی اجساد.

آن ها را کسی نکشته است!

نه،

باز هم نه،

آن ها به ناگاه بلند می شوند،

به خانه هاشان می روند

و با لبخندی به همسرانشان می گویند

که صاحب مجلس

چه با نشاط و بذله گو بود.

نه گلوله ای دیدند،

نه مینی

و بی گمان

قلعه ای هم در کار نبوده است!

این ها فقط بازی بود

چند بازی

از دنیای شگفت آور جشن نام گذاری.

“ترجمه:بابک شهاب” 


شعر چهارم:

فکرتان خواب می بیند

بر بستر مغزهای وارفته

خوابش نوکران پروار را ماند

بر بستر آلوده

باید برانگیزم جُل خونین دلم را

باید بخندم به ریش ها

باید عُنُق و وقیح

ریشخند کنم

باید بخندم آن قدر

تا دلم گیرد آرام

بر جان من نه هیچ تار موی سفید است

نه هیچ مه پیرانه

من زیبایم

بیست و دو ساله

تندر صدایم

می درد

گوش دنیا

پس می خرامم

ای شما

ظریف الظرفا

که عشق را با کمانچه می خواهید

ای شما

خشن الخُشنا

که عشق را

با طبل و تپانچه می خواهید

سوگند حتی یک نفرتان

نمی تواند پوستش را

چون من شیار اندازد

تا نماند بر آن

جز

رد در ردِ لب و لب

گوش کنید

در آنجا

در تالار

زنی هست

از انجمن فرشته های آسمان

می گیرد دستمزد

کتان تنش نازک است و برازنده

می بینیدش

ورق می زند لب هایش را

گفتی کدبانویی

کتاب آشپزی

اگر بخواهید

تن هار می کنم

همانند آسمان

رنگ در رنگ

اگر می خواهید

حتی از نرم نرمتر می شوم

مرد

نه
ابری شلوارپوش می شوم

من به گلبازار باور ندارم

چه بسیار فخر فروخته اند به من

مردان و زنان

مردانی

کهنه تر از هر مریضخانه

زنانی

فرسوده تر از هر ضرب المثل


شعر پنجم:

غمگینم

چونان پیرزنی

که آخرین سربازی که از جنگ برمی گردد

پسرش نیست … .


واژگان کلیدی:اشعار ولادیمیر مایاکوفسکی،نمونه شعر مایاکوفسکی،شاعر مایاکوفسکی،شعرهای مایاکوفسکی،شعری از مایاکوفسکی،شعر کوتاه مایاکوفسکی،یک شعر از مایاکوفسکی شاعر کشور گرجستان،شعر ترجمه شده به فارسی مایاکوفسکی،سروده های برگردان به پارسی ولادیمیر مایاکوفسکی،ولادیمیر مایاکفسکی،اثری از آثار مایاکوفسکی،شاعر اهل اتحاد جماهیر شوروی،شاعر گرجستانی،ولادیمیر مایاکفسکی،شعر شاعر گرج،شعر شاعر گرجی .

Влади́мир Влади́мирович Маяко́вский،Vladimir Mayakovsky،poems،quotes

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها