اشعار فردوس اعظم

اشعار فردوس اعظم
شعر نخست :
ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ، ﻧﯿﺎ ، ﻧﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ !
ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﻣﯽ ﻧﮕﺮم ﺭﻧﮓ ﺳﯿﺎﻫﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ !
ﺟﻤﻊ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻛﻨﻮﻥ ﻫﺮ ﻃﺮﻓﯽ ﮔﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ
ﺳﺒﺐ ﺣﺎﻝ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﺷﻤﺎ ﭼﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ؟
ﭼﺸﻢ ﺑﺮ ﻫﻢ ﻧﺰﺩﻡ ﺍﺯ ﻏﻢ ﻭ ﺩﺭﺩﺕ ﺍﻣﺎ
ﺳﯿﻞ ﺑﻨﯿﺎﻥ ﮐﻨﯽ ﺍﺯﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ
ﻫﯿﺞ ﮐﺲ ﺩﺭ ﻧﺦ ﻏﻢ ﻫﺎﯼ ﮐﺴﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻋﺰﯾﺰ
ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻥ ﭼﻮﻥ ﮔﺮﻩ ﮐﻮﺭ ﮐﻼﻓﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﺗﻠﻒ ﺩﯾﺪﻩ ی ﺍﯾﺎﻡ ﺧﻮﺩﯾﻢ
ﺣﺎﻝ،ﺩﻧﯿﺎ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺗﺒﺎﻫﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ
ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﻋﺸﻖ ﺑﺠﻮﯾﻢ ،ﮐﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
” ﻋﺸﻖ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﺷﻤﺎ ﻧﯿﺴﺖ ،ﻧﯿﺎ ،ﻧﯿﺴﺖ ﺭﻓﯿﻖ “
شعر دوم:
ای که در چهره ی تو نور خدا را ﺩﻳﺪﻡ
ﻋﺸﻖ را از نگه ساده ی تو فهمیدم
با تو انگار که من بار دگر زاده شدم
ﻋﺎﺷﻘﯽ کردم و از داشتنت بالیدم
آﻣﺪﯼ ﺗﺎﺏ و ﺗﺒﻢ ﺑﻴﺸﺘﺮ از پیش شد و
لاجرم درقدمت خنده کنان رقصیدم
آن شب سرد که دستان تو در دستم ﺑﻮﺩ
ﮔﺮﻣﯽ عشقِ دلم را به ﺗﻮ ﻣﻴﺒﺨﺸﻴﺪﻡ
گفته بودی ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﻝ ﻧﺴﭙﺎﺭﻡ ﻫﺮﮔﺰ
من ولی آمدم و قلب تو را دزدیدم
ﻭﻗﺖ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺧﺠﺎﻟﺖ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩﯼ،اﻣﺎ
من سراسیمه لبِ سرخ تورا بوسیدم
آن شبی را که تو رفتی به خودم هی گفتم
كاش میشد که در آغوش تو ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺑﻴﺪﻡ
شعر سوم:
گریه کردیم به حال دلمان خندیدند
عشق را از دل خونپاره ی ما دزدیدند
ما علیرغم غم خویش محبت كردیم
مثل سگ جف زده گرد سر ما چرخیدند
ما دل آیینه را دست رفاقت دادیم
سنگ را جای دل خویش به ما بخشیدند
كج دلانی که به هر جای نگه می بردند
خویش را از نگه آینه کج می دیدند
عاقبت هیچ کسی چتر حمایت نگشود
مثل باران شده از قسمت خود باریدند
آن قدر بی کس و بی سایه و بی روح شدند
آخرش از خود و از سایه ی خود ترسیدند
اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی
واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از شاعر تاجیکستانی تاجیک تاجیکیکشور تاجیکستان شهر خجند.





