اشعار عباس معروفی

 

شعر نخست:

نه زمين‌شناسم

نه آسمان‌پرداز

گرفتارم.

گرفتار چشم‌هاي تو

يک نگاه به زمين

يک نگاه به زمان

زندگي من از همين گرفتاري شروع مي‌شود

سبز آبي کبود من

چشم‌هاي تو

معناي تمام جمله‌هاي ناتمامي ست

که عاشقان جهان

دستپاچه در لحظه‌ي ديدار

فراموشي گرفتند و از گفتار بازماندند

کاش مي‌توانستم اي کاش

خودم را

در چشم‌هاي تو

حلق‌آويز کنم


شعر دوم:

مگر نمي‌گويند که هر آدمي

يک بار عاشق مي‌شود ؟

پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز مي‌کني

دل مي‌بازم باز ؟

چرا هربار که از کنارم مي‌گذري

نفست مي‌کشم باز ؟

چرا هربار که مي‌خندي

در آغوشت در به در مي‌شوم باز ؟

چرا هر بار که تنت را کشف مي‌کنم

تکه‌هاي لباسم بال درمي‌آورند باز ؟

گل قشنگم

براي ستايش تو

بهشت جاي حقيري ست

با همين دست‌هاي بي‌قرار

به خدا مي‌رسانمت


شعر سوم:

بودنت

زندگي را معنا مي کند

لازم نيست کاري انجام دهي

سرو روان من

همين که راه مي روي ساز مي زني

مي گويي مي شنوي مي خندي

همين که دگمه هام را باز مي کني مي بندي

يعني همه چيز

لازم نيست بر عاشقي کردنت خيال ببافي

همين شرمي که با خنده ات مي خيزد

پولک هايي که از چشم هات مي ريزد

همين که دستت

توي دستم عرق مي کند

همين شيرين زباني هات

همين که بوي قورمه سبزي نمي دهي

يعني همه چيز

گفته بودم ؟

گفته بودم همين که نگاه نارنجي ات

به زندگي ام مي تابد

يعني همه چيز ؟


شعر سوم:

امروز خودم را

آراسته ام

گفتي که ظهر مي آيي

و من يادم رفت بپرسم

به افق تو يا من ؟

و تو يادت رفت بگويي

فردا يا روزي ديگر ؟

چه فرقي مي کند ؟

خودم را آراسته ام

عطر زده و منتظر

با لباسي که خودت تنم کرده اي


شعر چهارم:

ببين

تو جاودانه شدي

اين قلب براي تو مي تپد

اين دست ها تنت را

به حافظه ي جانش سپرده

اين نگاه رد آمدنت را

از ته خيابان مي گيرد هر روز

اين قلم براي تو

مي چرخد هنوز

در دلم شاعري

همچو شمع شعله مي کشد

پروانه ي نارنجي من

هر قطره که مي چکم

يک شعر به دامنت مي افتد

بزن به موهات

و راه بيفت

مي خواهم آمدنت را

قاب کنم.


شعر پنجم:

تنهاتر از خدا

شهرزاد قصه های خویشم

فرهاد فلک شده

تیشه به کوه زندگی ام می زنم

تمام عمر

در انتظار یک بوسه

از تو

نوشته ام

بانوی زیبای من!

تمام عمر تراش می زنم خودم را

و در سرم صدای توست

صدای تیشه نیست

صدای کفش های توست

وهم و اندیشه نیست

صدای پای توست.

بعد

به دنیای خواب می روم

تا به خواب شیرین

ببینمت.


شعر ششم:

 

از این تنهایی هزارساله خسته ‌ام

از این که صدای تو را بشنوم , خیال کنم وهم بوده

این که هرچی بخواهم بخرم می گویم حالا نه

صبر می کنم وقتی آمدی

از این اجاق خاموش

این قابلمه ها ، ماهیتابه ها
این شراب که هنوز بازش نکرده ام
گیلاس های خاک گرفته
بشقاب های دلمرده
این فیلم که قرار بود با هم ببینیم
متکایی که سرت را می گذاشتی
خودم که بهانه جو شده
از این انتظار خسته ام

همینجا نشسته ام بر زمین و فکر می کنم

چه خوب که زمین گرد است عشق من
می روی
آنقدر می روی که باز
آنسوی زمین می رسی به من … !

شعر هفتم:

 

گناه کردم

عاشق شدم

و به این جرم

مرا خواهند آویخت

پروایی نیست، پروانه ی من

بگذار سربه هوا شوم

بگذار ببینم عنکبوت ها
کجای سه کنج آسمان
تار بسته اند
بگذار خدا زیر گلویم
سه تار بزند
خطی دور تار دور
جای طناب دار را ببوس !

شعر هشتم:

در خواب تو 

بیدار بودم 

سرگردان و بیدار 

حتا همان لباس صورتی هم تنت نبود 

موهات دور صورتت… 

دیده‌ای ماه خرمن می‌زند؟ 

آسمان مثل پرده‌های سیاه 

از دور صورتش فرومی‌ریزد 

دیده‌ای؟… 

نفس می‌زدی 

و من 

بین لب‌ها و سینه‌هات 

سرگردان بودم 

گفتی کجایی؟ 

گفتم سرگردانی قید زمان است 

نه مکان


واژگان کلیدی: اشعار عباس معروفی،نمونه شعر عباس معروفی،شعر عباس معروفی،شعرهای عباس معروفی،شاعر عباس معروفی،شعر نو عباس معروفی،شعر عاشقانه عباس معروفی،شعری از عباس معروفی،یک شعر از عباس معروفی.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها