
شعر نخست:
سلام صبح
سلام آینه
سلام دروازه
سلام مرز جدایی
به گوشواره ی گیلاس کنار زلفت سلام.
بلوغ اشک ها در آینه،در خواب،در استکان
از امتناع تو خشکید
و پلکان خیس ماند
از رد کفش های گل آلود
تو شیر مستی از بوی برگ ها
از آن که در اطراف چهره ات
دمیده پیچک وحشی
نشانه ی پاییز
و جشنواره ی باران
نثار مژگانت
جریمه ی فراموشی
شعر دوم:
عشقی که خواستی بچشانی به من
آیا همین صراحی زهرست ؟
این لطف بی ریای شماست
من هم به آن چه لطف کنی شاکرم
اینک نسیم از بن زلف
تو می وزد
از عطر شیشه مخمور
و چشم های تو
همرنگ زهر ، زیبا ، با حسن نیمرنگ
در بوسه های تو مزه ی اخلاص
از مایه ی خلاص شدن
انگشت ها
انگشت های گرم پرستاری
که از سر ترحم
بیمار را خلاص کند
و پیکرت
تنگ بلور در شب
گندم گون
شاید به اشتباه به من زهر می دهی
شاید جز این دوای کهن
چیزی به خاطرت نیست
شاید که عشق را
با پرسش چهارجوابی شناختی
جایی که آشیانه ی عشاق
شکل اتاق تمشیت بازپرس شد
پس آن امید دیدار
معنای تا قیامت داشت
یه شیشه ی کبود
همان جام وصل بود
با این همه ، بدون تلافی
قلب یتیم توست که می سوزد
قلبی شبیه مجمر آتش
رخساره ی مرا گلگونه می زند
حتی برای مرگ
جبران زردرویی در کوی عاشقان
شعر سوم:
حالا تو هم سرخورده و پیاده نوردی
راهی دراز و تهی پیش رو داری
پر از حوادث بی تدبیر
سواره یا پیاده ، مسافرانی از پشت سرمی آیند
شتابناک ، از بیخ گوشت پرواز می کنند
سراچه هایی خواهی دید در هر دو سوی راه
و پشت پنجره ها ، چهره های محوی را
نفس نداری تا انتهای چشم انداز
گام بزنی
نکال ها و بدافبالی ها را جبران کنی
ولی به سبک هنرمند راه نورد ، در آغاز حرکت
خودت را می تکانی از
کولبار ذله کننده
آزاد می شوی از قدرناشناسی ها ، از تلخ کامی ها
افق مقابل توست گرچه زیاد پیش نخواهی رفت
سبک بار و شادمانه راه بیفت
. به سبک ولگرد کوچک سینما
شعر چهارم:
زیبا و مه آلود به رستوران آمد
از دامن چتر بسته اش
می ریخت هنوز سایه های باران
یک طره ی خیس در کنار ابرویش
انگار پرانتزی بدون جفت !
بازوی مسافر را
با پنجه ای از هوا گرفت
لبخند زنان به گردش رگبار
شعر پنجم:
هرگز ندیده بودم و نشنیده ام
ژولیت،ایزوت،لیلی
و دلبرانی از این قبیله
به چهل سالگی برسند
اما تو از حدود گذشتی و دلبر ماندی
از آن عجیب تر که از این پس باید
تندیس مرمرینی را بپرستی
از پادشاه نقره گیسویی
شعر ششم:
اگر این کودک شاعر شد
آسمان امروز خاطرش می ماند
قطره های زرین
گوشوار زن زیبا
دو قدم پیش از ظهر
این بهاری که به تدریج می دهیم از دست
می تواند که به ما پس بدهد
هنرش این باشد
اگر این کودک شاعر شد
واژگان کلیدی: اشعار محمد علی سپانلو،نمونه شعر محمد علی سپانلو،شاعر محمد علی سپانلو،شعر محمد علی سپانلو،شعرهای محمد علی سپانلو،یک شعر از محمد علی سپانلو،شعری از محمدعلی سپانلو،آثار محمدعلی سپانلو،اثری از محمدعلی سپانلو،شعر محمد علی سپانلو،شعر کوتاه محمد علی سپانلو،شعرهای کوتاه محمدعلی سپانلو،سروده های محمد علی سپانلو.





