اشعار صنم میرزازاده نافع

 

شعر نخست:

 خیره ام در چشمِ خیست حسرتم را درک کن

قبله ام باش عاشقانه ، نیتم را درک کن

ای که رویایت دلیلِ گُنگِ عصیانم شده ست

شعرهایم ،گریه هایم ، خلوتم را درک کن

عشق را بر شانه ی اسطوره ها باریده ام

ردِّ اشکِ نیمه شب بر صورتم را درک کن

غرقِ آغوشت شدم، عریانی ام تسلیم توست

تا ابد می خواهمت این حالتم را درک کن

روزهای بودنم باتو علامت خورده است !

توی تقویمم بمان وُ عادتم را درک کن

گرچه نقشِ منفی ام را خوب ایفا کرده ام

در غزل ها جنبه های مثبتم را درک کن

از قرارم با تو یک عمر است که آواره ام !

لا اقل دلشوره های ساعتم را درک کن

 


شعر دوم:

بعدِ تو منظره ی کوچه ی مان  فرق نکرد

پنجره ، چهره ی من ،سوزِ اذان فرق نکرد

سرِ هر پیچ که عمداً به تو برمی خوردم

سرخیِ صورت من از هیجان فرق نکرد

بعد  تو مادرم از عشق مرا می ترساند !

حسِّ من زیر قدم های زمان فرق نکرد

بی تو در گیرِ خیالاتِ  پُر از درد  شدم

روی بوم غزلم  رنگِ خزان فرق نکرد

روز وُ شب، خوانده شدی در دلِ هر تصنیفی

بعد تو سوزِ قمر،  لحنِ بنان فرق نکرد

مردی   از جنس تو  در قصه ی من  مانده هنوز

سال ها رفت، ولی مردِ جوان فرق نکرد

هر چه می خواستم از شب به حقیقت پیوست

روز شد،   چهره ی بی رحمِ  جهان فرق نکرد

 


شعر سوم:

فکر آن هستم که هرشب بی دلیل کینه های کهنه را تمرین کنم

بی بها، خون دل فرهاد را هدیه به بی مهریِ شیرین کنم

با لباسِ مضحکی از جنس برگ حل شوم درزیر باران و ُتگرگ

روح حوّا را بشویم در بهشت ، پاک پاک از لکّه ی ننگین کنم

فکر آن هستم که تحقیرت کنم، هرکجا با صد دلیل منطقی

تا که ذهنت را کمی هنگام خواب از خیال و فکر بد سنگین کنم

باورت می شد که از من بشنوی: من نمی خواهم،نمی خواهم تورا

فکر آن باشم که با ترفند هام ،کلِّ دنیا را به تو بدبین کنم

مشکلات روحی ام را نیمه شب با خدای شاعران مطرح کنم

صد غزل در من بجوشد ناگهان با بدی ابیات را تزئین کنم

معجزه واضح تر از این دیده ای ؟! سوی من کامل ترین وحی آمده

 اولین پیغمبر از زن ها شدم تا جهان را خالی از هر دین کنم

 


شعر چهارم:

من به احوالِ بَدم عجیب وابسته شدم

مُضحکم چون که به غم عجیب وابسته شدم

ساده دل، قانع  به یک جمله ی سطحیِ  دروغ

و به خوشبختی کم عجیب وابسته شدم

اوجِ  احساس  مرا زیر کمربند بگیر

که به تحقیر و ستم عجیب وابسته شدم

“زخم در زندگی ام  روح مرا مثل خوره”

بوفِ کورم  به عدم عجیب وابسته شدم

دور شو از غزلم خاطره ی  مستیِ  عشق

که به نوشیدن  سَم عجیب وابسته شدم

بغض شو توی گلو و خفه کن شعرِ مرا

چون  به صد درد و ورم عجیب وابسته شدم

 


شعر پنجم:

احساس های مشرقی ، وقتی به من سر می زنند

در پیله ی  تنهایی ام ، پروانه ها پر مي زنند

 بی وزن و حسّ و قافیه در خانه می مانم ولی

کلِّ غزل های جهان آهسته بر در می زنند

پای نگاه لیلی و شیرین که می آید وسط

آرایه ها ی عاشقی از لاف  کمتر می زنند!

سیلِ عزاداران شهر در هیئت افسانه ها

زنجیر و طبل و سنج را با شور دیگر می زنند

صد قبله مصنوعی از ایمان من  می پاشد و

بر پشتِ بام  معصیت الله  اکبر می زنند!

در سینه ام ایمان بریز، کامل ترین قرآن قرن

با خواندنت  پیغمبران بر سیم آخر می زنند


واژگان کلیدی: اشعار صنم میرزازاده نافع،نمونه شعر صنم میرزازاده نافع،شاعر صنم میرزا زاده نافع،شعرهای صنم میرزازاده نافع،شعری از صنم میرزازاده نافع،یک شعر از صنم میرزازاده نافع،شعر سنتی صنم میرزازاده نافع،غزل صنم میرزازاده نافع،غزلیات صنم میرزازاده نافع،غزل های صنم میرزازاده نافع،غزلی از صنم میرزازاده نافع.

Picture of نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها