
شعر نخست:
بعضي وقت ها دلم مي خواهد با تو
بر روي سبزه ها راه بروم ،
و با هم کتاب شعري بخوانيم .
من ، همچون زني ، خوشبخت مي شوم
که تو را بشنوم .
اي مرد شرقي ،
چرا فقط مجذوب چهره ي منی ؟
چرا فقط سرمه ی چشمانم را مي بينی
و عقلم را نمي بينی ؟
من همچون زمين نيازمند رود گفتگويم
چرا فقط به دستبند طلاي من نگاه مي کني ؟
چرا هنوز در تو چيزي از شهريار باقي است ؟
دوست من باش ،
دوست من باش … .
شعر دوم:
از حرفهایی که پشت سر من و تو
زده می شود
ناراحت نمی شوم ،
بلکه برعکس
تمام پنجره های خانه ام را
به روی این شایعه ها
باز می کنم ،
روی دستم برایشان
دانه ی گندم می ریزم ،
اجازه می دهم
روی دامنم بازی کنند ،
زیرا شایعه های عاشقی در کشورم
مثل گنجشگها زیباست
و من از کشتن گنجشکان بیزارم !
شعر سوم:
عشق ،
کودتايي است
در کيمياي تن
و شورشي است شجاع
بر نظم اشيا ،
و شوق تو
عادت خطرناکي است
که نمي دانم چگونه از دست آن
نجات پيدا کنم ،
و عشق تو
گناه بزرگي است
که آرزو مي کنم
هیچ گاه بخشیده نشود .
شعر چهارم:
ناگهان ديدم
گندم را
از خوشه هاي موي من مي دزدي !
و در کيف مدرسه ات پنهان مي کني !
تو را از اين بازي بازداشتم ،
دست بردار نبودي ،
ضربه اي روي دستت زدم
تا گندم را به يغما نبري
اما دست بردار نبودي !
کوشيدم تو را به مدرسه بازگردانم ،
نپذيرفتي ،
و در گندمزار موي من خواب ماندي .
شعر پنجم:
من هم ميتوانستم
مثل تمام زنان
آينهبازي کنم ،
ميتوانستم قهوهام را در گرماي تخت خوابم
جرعه جرعه بنوشم ،
و وراجيهايم را از پشت تلفن پي بگيرم ،
بي آنکه از روزها و ساعتها
خبري داشته باشم …
مي توانستم آرايش کنم ،
سرمه بکشم ،
دلربايي کنم ،
و زير آفتاب برنزه شوم ،
و روي امواج مثل پري دريايي برقصم ،
ميتوانستم خود را
به شکل فيروزه و ياقوت درآورم
و مثل ملکهها بخرامم ،
ميتوانستم
کاري نکنم
چيزي نخوانم و ننويسم
و تنها با نورها و لباسها و سفرها سرگرم باشم
ميتوانستم
شورش نکنم ،
خشمگين نشوم ،
با فاجعه ها مخالفت نکنم ،
و در برابر رنجها فرياد نزنم
ميتوانستن اشک را ببلعم ،
سرکوب شدن را ببلعم ،
و مثل همه ي زندانيها با زندان کنار بيايم .
من ميتوانستم
سوالات تاريخ را نشنيده بگيرم ،
و از عذاب وجدان فرار کنم ،
من ميتوانستم
آه همه ي غمگينان را
فرياد همهي سرکوبشدگان را
و انقلاب هزاران مرده را نديده بگيرم .
اما من به همهي اين قوانين زنانه خيانت کردم
و راه کلمات را برگزيدم … .
شعرششم:
براي خروج از هتل آماده مي شدم ،
ناگهان ديدم
در آينه کوچکم و در کيف دستي ام
پنهان گشته اي !
مکان وعده ام را فراموش کردم .
زمان وعده ام را فراموش کردم .
و فراموش کردم با چه کسي وعده اي داشتم
پس تصميم گرفتم با تو بمانم … .
شعر هفتم:
فریاد می کشم :
“تو را دوست دارم”
تمام کبوتران
سقف کلیساها را
رها می کنند
تا دوباره در لابلای گیسوان من
لانه بسازند .
شعر هشتم:
وقتی که با تو
به رقص برمی خیزم
پاهایم
سنبله های گندم می شوند
و گیسوانم
طولانی ترین رودخانه ی جهان .
واژگان کلیدی: اشعار سعاد الصباح،نمونه شعر سعاد الصباح،شاعر سعاد الصباح،شعرهای سعاد الصباح،شعری از سعاد الصباح،یک شعر از سعاد الصباح،شعر کوتاه سعاد الصباح،شعر ترجمه شده به فارسی از سعاد الصباح،شعر برگردان به پارسی سعاد الصباح،اشعار عاشقانه سعاد الصباح،گلچین اشعار سعاد الصباح،شاعر کویت،شعر شاعر کشور کویت.
souad Al-Sabah،poems،quotes





