
شعر نخست:
واقعیت رویای من است
واقعیت خوابهای من است
خون رویای من
برگ تر از سبز،سبز تر از برگ گیاه
که با دشنه تلکس خبرگزاری ها
خنجرکلمات روزنامه
نمی ریزد
واقعیت رویای من است
آنجا هیچ کس نمی داند که سیلی چیست؟
وچاقو
شرمنده تیغش نه.
در خیال بافی ذهن من، ترور نمیشود لبخند
کشته نمی شود سهراب
در زانوان پیر پیرمرد رفته است لبخند
تکه های تن هر که می میرد
در اخبار رادیو،برصفحه ی تلویزیون
آنجا
آفریقا،فرقی نمی کند:خاورمیانه
آسیای دور
درخواب های من باز می گردد به گهواره و گریه
آنها بزرگ می شوند در خواب های من
به مدرسه می روند و آب می خوانند و انار،درخواب های من
ودرخت اناری دوباره می روید
از کتابی که مانده روی رف
آنها در خانهای ساده ، بچه دار می شوند و
روزی
برسپید ساده بستری ساده
کنار مردمی ساده
با تعریف ساده ای از مرگ می میرند
اما دریغ
واقعیت،نه خواب های من است،نه رویای تو
نه خیال بافی من،نه آرزوی تو
همین طور که گاهی روزنامه می خوانی
و گاه شعر مرا .
شعر دوم:
نيمی از سنگ ها ، صخره ها ، کوهستان را گذاشته ام
با دره هايش ، پياله های شير
به خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان ، وقف باران است .
دریایی آبی و آرام را با فانوس روشن دريایی
می بخشم به همسرم .
شب های دريا را
بی آرام ، بی آبی
با دلشوره های فانوس دريایی
به دوستان دوران سربازی که حالا پير شده اند .
رودخانه که می گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست کشيده من بر استخوان بلور
که آب ، پيراهنت شود تمام تابستان .
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد ، شش دانگ
به دانه های شن ، زير آفتاب .
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسيقی
که ريخته ام در شيشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
يک سهم به مثنوي مولانا
دو سهم به ” نی” بدهيد .
و می بخشم به پرندگان
رنگ ها ، کاشی ها ، گنبدها
به يوزپلنگانی که با من دويده اند
غار و قنديل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آيند
بعد از من
شعر سوم:
بگذار قدم زنان و شرمنده بگذرم
از ستون ساکت روزنامهی عصر
در صحرای سرد آگهی
در صحرای سرد تسلیت
دخترم
به انتشار خون مینگرد
و از بلوغ و روزهای عادتش میترسد
بر من و دخترم
از پشت پنجرهمان
راهی گشودهاند
تا جشن شمارش شلاق
بر پوست ابریشمین تو، پسرعموی درختان
نگاه کن، پسرعموی سپیدار
نگاه کن، صدای رعشهی جنگل
ما پنجرهمان را گشودهایم
تا آفتاب گلآلود را
بر آینه بنشانیم
با ما خطوط خستهی ذهن دختران نابالغ
در روزنامههای دولتی پیر میشود
چرا که در هراس نیافتن او، پسرعموی گیاهان،
میترسم از
یائسگی درختان و دختران.
شعر چهارم:
چشم به راه تابستان
پا کلنگ افتاده ايم به جان موزاييک های حياط
من و برادرهايم
که خاک برهنه شود
بيل برداشته ايم من و پسرعموهايم که خاک برهنه شود
و چنگ می زنيم به زمين
تن می ماليم به حياط
که خاک برهنه شود
که نطفه ای از خيال من
رويای برادرهايم و پسرعموهايم
بنشيند بر پوست زمين
حالا مانده ايم چشم به راه تابستان
که از راه برسد
بعد از کوير دعوت می کنيم که بيايد به باغچه ما
در حياطی چنين کوچک
يا گوشه های باغچه را مثل يک قالی
خواهيم گرفت من و برادرهايم
و می بريمش به کوير
من و پسرعموهايم .
شعر پنجم:
کسب و کار من
شغل من نگاه نکردن به خونريزی است
شغل من اين است که روزنامه نمی خوانم
شب ها
دود می رقصد
در زيرسيگاری روی ميز
پرده می آيد از پنجره تا نيمه های اتاق
يعنی باد پرده را تکان می دهد
همين باد که از دريا تا من آمده است
داشتم می گفتم
شغل من
خاموش کردن راديوست
بستن تلويزيون
در تمام ساعات پخش خبر .
شعر ششم:
چهار فصل
تابستان ها هوا گرم است
به شرط اينکه نبارد برف
بر نصف النهاری که می گذرد، از پوست سرزمين من
تابستان ها هوا سرد است
اگر که بر مدار اين همه گورستان راه بروی
زمستان ها هم هوا گاهی سرد گاهی گرم
اگر که در آغوش پروانگی های من باشم ، گرم
اگر در پنجره ای پر از قنديل، قنديل تصوير من در
يخ
البته حتماً سرد
اما بهار بی هيچ اگر و مگر شير می دهد
به دخترش توت فرنگی کال
و پسران بلندبالاش سرفرازی های درخت
البته نه مثل مادری سوگوار، معترض، مغموم
پاييز هم که می دانيد توت فرنگی کجا هستند
پشت سرخ ريخته روی زمين
و برگ می افتد لخت می شود اين بالا
اين بلند اين درخت
انگار می ميرد شايد هم نمی ميرد
درست مثل مردان سوگوار، معترض، مغموم
شعر هفتم:
قصه ی ناتمام
يکی بود يکی نبود
شايد هم بود
شايد چه بسيار بودند و فقط يکی بود که نبود
با يکی بود و چه بسيار که نبودند
مادربزرگ آغاز خاطرات ما با گيس بلند و سفيد
ايمان داشت که يکی بود يکی نبود
همچنان که
رفت مادربزرگ
با آن همه يکی بودهای دور
و يکی نبودهای روزگار يخ
شايد آنکه بود هنوز هم هست و ما نمی بينيم
يا آن ديگری که نبود روزگاری بود و حالا نيست
راستی آنکه بود عاشق بود يا آنکه نبود؟
چطور شد که نبود
شايد زاده نشد هرگز
يا مرده است و جایی در خاطرات ما دفن شده است
شايد هم کشته شد آنکه نبود
روزی با دست های آنکه بود
چرا هرگز از مادربزرگ نپرسيديم
و حالا چه کار کنيم
با قصه های بی آغاز
چرا آنکه نبود از کنارمان نمی گذرد
و آنکه بود را
هرگز نمی يابيم !
شعر هشتم:
درخت
شعرش را روی پاییز می نویسد
پاییز
شعرش را روی درخت
من بر پاییز نوشت هام
بر درختان افتاده
دریغا من !
دریغا پاییز !
دریغا درخت !
واژگان کلیدی: اشعار بیژن نجدی،نمونه شعر بیژن نجدی،شاعر بیژن نجدی،شعرهای بیژن نجدی،شعری از بیژن نجدی،یک شعر از بیژن نجدی،گزینه بهترین و زیباترین اشعار بیژن نجدی،بیژن نجدی پاییز،گلچین اشعار ناب بیژن نجدی،عاشقانه های بیژن نجدی،شعر نو بیژن نجدی،زیباترین اشعار بیژن نجدی.





