اشعار ارشد هروی

اشعار ارشد هروی

اشعار ارشد هروی


شعر نخست:

اشک کز دل شد جدا،خوناب می سازیم ما

بی صدف چون شد گهر،شاداب می سازیم ما

کی حریف گریه ی ما می شود ابر بهار

صد چمن از قطره ای سیراب می سازیم ما

دشمنان را در خیال دوستی افکنده ایم

بس که با ناسازی احباب می سازیم ما

نیست مقصود دگر ما را از این افسانه ها

طفل بخت خویش را در خواب می سازیم ما

اشک ریزان غمش را بیت احزان قحط نیست

خانه در یم چون حباب از آب می سازیم ما(۱)

مستقل در عالم بی اعتباری گشته ایم

کارها بی نامه و اسباب می سازیم ما

همچنان کز صرصری تمکین بحر آمد به جوش(۲)

کوه را از ناله ای بی تاب می سازیم ما

مشت خاری بس بود سرگشتگان را آشیان

ارشد این خس خانه را گرداب می سازیم ما


 شعر دوم:

چشم و دل در موج خون،این چشمه آن دریای توست

در فضای سینه آهم،وحشی صحرای توست

نیست رسم سرکشی دردودمان فطرتم

گر سرم از آسمان بگذشته جای پای توست

ای بسا وحشی که چشمت از رمیدن رام کرد

سرکشان را پای دل در بند استغنای توست

گرد صحرای جنون گردم که هم چون گردباد

ذره های اهل دل سرگشته ی سودای توست

از نگاهی ارشد بیچاره را خورشید کن

جان بر لب مانده اش در بند یک ایمای توست


شعر سوم:

خزان فسرده شده و نوبهار ما نشکفت

گذشت فصل گل و لاله زار ما نشکفت

هزار تخم فشاندیم در ریاض امید

به جز سرشک گلی در کنار ما نشکفت

چگونه بر سر بازار گل فروش آریم

گلی که در چمن اعتبار ما نشکفت

به داغ عشق تو تا خفته ایم در دل خاک

به غیر لاله گلی از مزار ما نشکفت

هزار تجربه کردیم در بهار امید

به هیچ وجه گل اختیار ما نشکفت

گذشت فصل بهار و به هیچ رنگ ارشد

شکوفه ی طرب از شاخسار ما نشکفت


شعر چهارم:

ماهی دریای حیرت،دم نمی داند که چیست

وحشی دشت محبت،رم نمی داند که چیست

من گدای آن خراباتم که لطف ساقی اش

کاسه چوبین را ز جام جم نمی داند که چیست

برده دل ناآشنا طفلی ز من کز فرط ناز

غمزه اش بیگانه و محرم نمی داند که چیست

یار صاحب درد می باید،چه سازم؟چون کنم؟

دلبری دارم که درد و غم نمی داند که چیست

با دل محزون خود شادم که از شوریدگی

شور نشناسد که چه ماتم نمی داند که چیست

گر رمید ارشد ز بزم دوستان،عیبش مکن

شیوه های مردم عالم نمی داند که چیست


 شعر پنجم:

شمع بزم آتش شوقم، زبانم آتش است

گفت و گویم اشک و آه و داستانم آتش است

چون توانم خواب کردن اندر این آرامگاه

کز خس و خار آشیان و پاسبانم آتش است

خوش طلسمی بر زبانم بسته نام او چو شمع

در گلویم آب خضر و در دهانم آتش است

چون خسی افتاده ام در کوره ی آهنگری

هم زمینم آتش و هم آسمانم آتش است

در نمی گیرد به گل های چمن سودای من

چون سموم ارشد متاع کاروانم آتش است


شعر ششم:

هم چو شبنم نکند تکیه به مهتاب نسیم

تربیت یافته در گلشن آداب نسیم

فرصتی باد که خوش عیش دوامی دارد

در شب زلف تو از جلوه ی مهتاب نسیم

رخصت محرمی خاص ندانم ز که یافت

که رود سرزده در مجلس احباب نسیم

گر چه از راه تصرف،همه آفاق از اوست

بی نیاز است ز پیرایه ی اسباب نسیم

مگر از سوز دلت یافته ارشد خبری

کز سر شب نکند تا به سحر خواب نسیم


شعر هفتم:

به ناله ام نفسی گوش می توان کردن

مرا ز زمزمه،خاموش می توان کردن

هزار زخم دل اگر بر دل آید از دشمن

به روز مرگ،فراموش می توان کردن

به یاد جلوه ی بالای گلشن آرایش

به سرو،دست در آغوش می توان کردن

هزار جان گرامی چو تار گیسویش

فدای خال بناگوش می توان کردن

چه احتیاج به می دادن است ارشد را

به عشوه،غارت صد هوش می توان کردن


شعر هشتم:

ای آفتاب اوج تمنا خوش آمدی

وی آب و رنگ گلشن جان ها خوش آمدی

می کشت انتظار تو در کوی غم مرا

با آن که آمدی به تماشا خوش آمدی

جز بخت بد، وصال تو را مانعی نبود

امشب به رغم بخت بد ما خوش آمدی

یوسف تو را به مصر چه سودا کشیده است

ای آرزوی جان زلیخا خوش آمدی

رمزی شنیده ام که به زورت کشیده عشق

نازم تو را، که گر خوش و گر ناخوش آمدی

ارشد ، کشیده غمزه ی او خنجر ستم

ای عاشق ستمکش شیدا خوش آمدی


واژگان دشوار: ۱- یم: دریا.   ۲- صرصر: باد شدید،باد سخت و خشن.


اشعار سنتی – ادبستان شعر پارسی

اشعار ارشد هروی


واژگان کلیدی : اشعار نمونه شعر شاعر شعرهای شعری از یک شعر از غزل غزلیات غزل های غزلی از میرزا گزیده گلچین گزینه اشعار ناب و عاشقانه اثری از آثار از.

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها