دوشم که نسود دیده بر هم

آذر بیگدلی – قطعه شماره 30

دوشم که نسود دیده بر هم

از فرقت جان گزای هاتف

تا روز ستاره میشمردم

در آرزوی لقای هاتف

غافل که ز روشنی گرو برد

از روی ستاره رای هاتف

وصل هاتف، که کام جان بود

میخواستم از خدای هاتف

ناگاه، خروس عرش برداشت

این زمزمه چون ندای هاتف

کان شب خیزان، تنفس الصبح

آمد وقت دعای هاتف

برخاستم و به سجده ی شکر

جستم ز خدا، بقای هاتف

چون سر از سجده برگرفتم

افتاد به سر هوای هاتف

در زاویه ی هوا فگندم

دو چشم به ره چو های هاتف

از طرف افق دمید ناگاه

صبح از دم جان فزای هاتف

صبح شب تار من صباحی

آمد به زبان ثنای هاتف

درجی به کفش، همه لآلیش

از گوهر بحر زای هاتف

چون نافه خجسته نامه ای داشت

از خامه ی مشکسای هاتف

مضمون، همه شکوه ی صباحی

کو ناشده غمزدای هاتف

بیگانگی اش، چنانکه گویا

هرگز نشد آشنای هاتف

او نیز نوشته نامه ای نغز

در عذر خود از برای هاتف

چون بلبل بوی گل شنیده

دیدم شده هم نوای هاتف

گفتم که: نه، حق به جانب اوست

ای بی خبر از وفای هاتف

هاتف، چو غریب این دیار است

باید جستن رضای هاتف

این نامه که او نوشته، چون نیست

جز وصل تو مدعای هاتف

هر عذر که در جواب گفتی

بالله نبود سزای هاتف

عذری ز تو نشنود صباحی

هر کس باشد به جای هاتف

 

تصویر نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها