
سعدی-گلستان-باب اول در سیرت پادشاهان
حکایت 4
طایفه ی دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذِ کاروان بسته و رعیت بلدان از مَکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب ، به حکم آنکه ملاذی منیع از قله ی کوهی گرفته بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته . مدبّران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همیکردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد .
درختی که اکنون گرفته ست پای
به نیروی شخصی برآید ز جای
و گر همچنان روزگاری هِلی
به گردونش از بیخ برنگسلی
سرِ چشمه شاید گرفتن به بیل
چو پُر شد نشاید گذشتن به پیل
سخن بر این مقرر شد که یکی به تجسّس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام خالی مانده ، تنی چند مردان واقعه دیده ی جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعبِ جبل پنهان شدند . شبانگاهی که دزدان بازآمدند سفر کرده و غارت آورده ، سلاح از تن بگشادند و رخت و غنیمت بنهادند . نخستین دشمنی که بر سر ایشان تاختن آورد خواب بود . چندان که پاسی از شب در گذشت
قرص خورشید در سیاهی شد
یونس اندر دهان ماهی شد
مردان دلاور از کمین به در جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان به درگاه ملک حاضر آوردند . همه را به کشتن اشارت فرمود. اتفاقاا در آن میان جوانی بُد میوه ی عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه ی گلستانِ عذارش نو دمیده . یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت : این پسر هنوز از باغ زندگانی بر نخورده و از رَیَعانِ جوانی تمتّع نیافته . توقّع به کرم و اخلاق خداوندی است که به بخشیدن خون او بر بنده منّت نهد . ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و گفت :
پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است
نسل فساد اینان منقطع کردن اولی تر است و بیخ تبار ایشان بر آوردن ، که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچّه نگه داشتن کار خردمندان نیست .
ابر اگر آب زندگی بارد
هرگز از شاخ بید بر نخوری
با فرومایه روزگار مبر
کز نیِ بوریا شکر نخوری
وزیر این سخن بشنید طوعاً و کرهاً بپسندید و بر حُسن رای ملک آفرین خواند و گفت : آنچه خداوند دامَ مُلکُهُ فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بَدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا بنده امیدوار است که در صحبت صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان گیرد که هنوز طفل است و سیرت بَغی و عِناد در نهاد او متمکّن نشده و در خبر است کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُ یهوّدانَه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه (1)
با بدان یار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و مردم شد
این بگفت و طایفه ای از ندمای ملک با وی به شفاعت یار شدند تا ملک از سر خون او درگذشت و گفت : بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم .
دانی که چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد
دیدیم بسی که آبِ سرچشمه ی خرد
چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد
فی الجمله ، پسر را به ناز و نعمت برآوردند و استادان به تربیت او نصب کردند تا حُسنِ خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش درآموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد . باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمّه ای میگفت که تربیت عاقلان در او اثر کرده است و جهل قدیم از جِبِلّت او به در برده ، ملک را تبسم آمد و گفت :
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمی بزرگ شود
سالی دو برین برآمد . طایفه ی اوباشِ محلّت بدو پیوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت ، وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مَغاره ی دزدان به جای پدر بنشست و عاصی شد . ملک دست تحیّر به دندان گزیدن گرفت و گفت :
شمشیرِ نیک از آهنِ بد چون کند کسی ؟
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
باران که در لطافتِ طبعش خلاف نیست
در باغ لاله روید و در شوره بوم خس
زمینِ شوره سنبل برنیارد
درو تخم و عمل ضایع مگردان
نکویی با بدان کردن چنان است
که بد کردن به جای نیک مردان
واژگان دشوار : 1 – ترجمه : هر نوزادی بر فطرت {توحیدی} زاده می شود.آنک پدر و مادرش او را یهودی،نصرانی یا مجوسی می کند.