قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار دینی،مذهبی و آیینی / اشعار هادی ملک پور

اشعار هادی ملک پور

شعر نخست :

حضرت علی اکبر ع

 

ای که صدها غزل از هر نظرت می ریزد

می روی پای تو اشک پدرت می ریزد

می روی و دل بابا به تپش می افتد

دل شیدایی من پشت سرت می ریزد

رحم کن بر پدر محتضرت می میرد

آسمان بر سرم از این سفرت می ریزد

پشت دشمن ز رجز خوانی تو می لرزد

جگر از نعره ی هل من نفرت می ریزد

تیغ هرکس بخورد بر سپرت می شکند

خون هرکس که شده حمله ورت می ریزد

به سرت تیغ فرود آمد و از هم وا شد

خون ز پیشانی قرص قمرت می ریزد

وای از آن دم که تو از اسب می افتی به زمین

گله ای گرگ ز هر سو به سرت می ریزد

چقدر نیزه به پهلوست خدا می داند

آنقدر هست که خون از جگرت می ریزد

صید صد نیزه و تیری کمی آرام بگیر

دست و پا گر بزنی بال و پرت می ریزد

جسم تو مثل خبر در همه جا پخش شده

بخش بخش از سر نیزه خبرت می ریزد

خواستم در بغلم گیرمت اما دیدم

پاره پاره تن زیر و زبرت می ریزد

تکه تکه به عبا می برمت اما حیف

به تکانی بدن مختصرت می ریزد

 


شعر دوم :

امام زمان عج

 

شکسته قایق من را امید ساحل نیست

دگر امید به این بخت مانده در گل نیست

بیا بهانه ی شبهای پرستاره ی من بین

که بی تو دگر قرص ماه کامل نیست

در این زمانه ی سردرگمی و بی خبری

تفاوتی به خدا بین حق و باطل نیست

کسی میان خیابان برج و باروها

معطر از نفس کوچه های کاگل نیست

تمام خلق دم از عقل می زنند اما

هر آنکه دل به نگاهت نبسته عاقل نیست

شکسته ای دل ما را ولی تو حق داری

دلی که با تب و تابت نمی تپد دل نیست

که از فراق تو جانم به لب رسیده ولی

فدای آمدنت ، جان ما که قابل نیست

 


شعر سوم :

امام رضا ع

 

با هرم دستهای تو گرما گرفته است

عشقت عجیب در دل من جا گرفته است

آرامشی شبیه به صحن و سرای تو

چشمان شوق را به تماشا گرفته است

جان من است ! این که شبیه کبوتری

یک گوشه در کنار تو ماوا گرفته است

آقا به من اجازه ی پرواز می دهی

بالم ز بس نشسته ام اینجا گرفته است

اینجا هزار پنجه ی خورشید پشت ابر

در انتهای غربت دریا گرفته است

هرکس که حاجتی ز تو درخواست می کند

با چشمهای خیس تمنا گرفته است

دیدم کنار پنجره فولاد مادری

دستش تمام روزنه ها را گرفته است :

طفلی مریض دارم و دستم به دامنت

آقا ! دلم ز مردم دنیا گرفته است

هر گوشه ای که می نگرم دل شکسته ای

با تو زبان به شکوه و نجوا گرفته است

معلوم نیست سیطره ی مهربانی ات

از این حریم تا به کجاها گرفته است

هر صحن و هر رواق تو هرجا به هر زبان

جمعیتی به ذکر شما پا گرفته است

هر چند عشق ناب تو آقا چو کیمیاست

بازار عشق بازی ات اما گرفته است

شک نیست هر که زائر شش گوشه می شود

از آستان لطف تو امضا گرفته است

هر کس هوای کوی ابالفضل می کند

از تو برات کرب و بلا را گرفته است

دست مرا بگیر ، مرا تا حرم ببر

کار دلم بدون تو بالا گرفته است

باری به دوش دارم و آهی به سینه ام

این سینه از برای تو آقا گرفته است


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،هادي ملك پور،شعر درباره امام رضا علیه السلام،شعر در مورد ولادت امام رضا ع،شعر حضرت مهدی عج،شعر برای حضرت علی اکبر ع،اشعار دینی مذهبی و آئینی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code