تومان۴۰۰,۰۰۰

تومان۱۷۰,۰۰۰

تومان۲۴۰,۰۰۰

آفتاب وجود کرد اشراق

شمس مغربی – سایر اشعار شماره 1

ترجیع بند

آفتاب وجود کرد اشراق

نور او سر به سر گرفت آفاق

سر فرو کرد پرتو خورشید

در تنزل ز هر دریچه و طاق

مطلق آمد به جانب تقیید

گشت تقیید عازم اطلاق

هرکه بد جفت ظلمت عدمی

کرد نورش ز جفت ظلمت طاق

مدتی رزق بر دوام رسید

تا عدم را وجود شد رزاق

کاروان وجود گشت روان

جانب چین و هند و روم و عراق

مجتمع گشت با وجود عدم

اجتماعی قرین بوس و عناق

چه عروسی است آنکه هستی حق

باشد او را گه نکاح صداق

هر که او شد زین نکاح آگاه

دو جهان را به کل بداد طلاق

پیش با کائنات عهد نبست

هر که شد مطلع برین میثاق

می هستی به کام عالم ریخت

ساقی جانفزای سیمین ساق

چون می هستیش به کام رسید

تلخی نیستیش شد ز مذاق

جامه ی ظلمت عدم بدرید

مست بیرون دوید سینه به طاق

درد او را شراب شد درمان

زهر او را مدام شد تریاق

آمد ایام قرب و عهد وصال

رفت هنگام بعد و هجر و فراق

چون که صحرا فروغ مهر گرفت

رو به صحرا ز خانقاه و رواق

بگذر از کرسی و ز عرش مجید

التفاتی مکن به سبع طباق

نیست ایام خلوت و عزلت

نیست هنگام انزوا و وثاق

پای بر مرکب عزیمت آر

زانکه عزم درست توست براق

روی آور به عالم توحید

در گذر زین جهان شرک و نفاق

تا رهی زین جهان جور و جفا

به سرایی پر از وفا و وفاق

اسم خود محو کن از این طومار

رسی خود برتراش ازین اوراق

وصف او را مدان به خویش مضاف

نعت او را مکن به خود الحاق

هستی او را بود به استقلال

نیستی مر تو را به استحقاق

زانکه اندر جهان حکمت و علم

نام هستی بر او کنند اطلاق

رو ز اخلاق خویش فانی شو

تا که حق مر تو را شود اخلاق

دیده ای وام کن ز خالق خلق

تا ببینی به دیده ی خلاق

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

عشق پیش از جهان کن فیکون

در سرابی منزه از چه و چون

بود آزاد از حدوث و قدم

بود مستغنی از ظهور و بطون

پا نهاد از حریم خلوت خود

بهر اظهار حسن خود بیرون

جلوه ای کرد بر مظاهر کون

تا برون را بداد رنگ درون

داد بر چشم خویشتن جلوه

حسن خود در لباس گوناگون

روی خود دید در هزاران روی

چون نظر کرد چشم او ز عیون

گاه وامق شد و گهی عذرا

گاه لیلی شد و گهی مجنون

صفت آن یکی ظهور و بروز

صفت آن دگر خفا و کمون

نام او گشت عاشق و معشوق

چونکه شد برجمال خود مفتون

وصف آن یک شده غنی و قوی

نام آن یک شده فقیر و زبون

در هر آینه روی خود را دید

شاهد و شنگ و دلبر موزون

رنگهای عجیب تعبیه کرد

عشق نیرنگ ساز بوقلمون

وصف معشوق را به عاشق داد

تا فرحناک شد دل محزون

نقطه را کرد در الف ترکیب

داد پیوند کاف را با نون

چرخ را شوق او به چرخ آورد

نام او گشت زان سبب گردون

ساخت معجونی از وجود و عدم

دو جهان ممتزج در آن معجون

جامع عز و ذل و فقر و غنا

شامل علم و جهل و عقل و جنون

بر جهان و جهانیان پاشید

در خزائن هر آنچه بد محزون

به در انداخت موج قلزم عشق

هر چه در قعر بحر بد مکنون

گشت موجود هر چه بد معدوم

گشت دریا هر آنچه بد هامون

مدتی بود عقل دون همت

مانده دور از رخش به همت دون

حسن دلدار چون تجلی کرد

هوش او گم شد و جنون افزون

چشم سرمست ساقی باقی

به‌هزاران فریب و مکر و فسون

قدحی پر شراب و افیون کرد

عقل را داد با شراب افیون

بند بگشاد پرده‌ها بدرید

شد سراسیمه والجنون و فنون

مدد عشق چون پیاپی شد

در ربودش ز رویت مادون

عین توحید دوست گشت عیان

تا به عین عیان بدید عیون

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دیگر موجود

 

محرمی کو تا بگوید راز

که حقیقت چگونه گشت مجاز

پیشتر از ظهور پرده ی کون

عشق در پرده بوده پرده نواز

راز خود را برای خود میگفت

خویشتن می شنید از خود راز

مستمع کس نبود تا شنود

زانکه او داشت قصه های دراز

همدم خویش بود و مونس خود

چون مر او را نبود کس دمساز

کی شود صادر ار کسی نبود

سخن خوب از سخن پرداز

مرغ خود بود و آشیانه ی خود

شاه خود بود و شاه را شهباز

داشت اندر فضای خود طیران

بودش اندر هوای خود پرواز

گل صد برگ حسن دوست نداشت

عندلیبی که تا نوازد ساز

بود سلطان حسن او دائم

متکی بر چهار بالش ناز(1)

ناز او را نیاز می بایست

ناگزیزست ناز را ز نیاز(2)

طاق ابروش سجده می طلبید

قامتش بود مستحق نماز

بوسه می خواست تا دهد لب او

غمزه اش خواست تا شود غماز

حسن معشوق عاشقی می جست

بیدلی خواست دلبر طناز

زانکه در دل اوست وی را عز

زانکه در سوز اوست وی را ساز

به گداییست پادشه پیدا

به نشیب است سربلند فراز

گرنه حاجی شوق او باشد

کس نگوید که هیچ هست حجاز

ورنه محمود عشق او باشد

که شناسد که بوده است ایاز

حسن او گفت دیده ی خود را

نظری بر جمال خویش انداز

جز که با سمع خویش راز مگوی

جز که با حسن خویش عشق مباز

ای ز تو برگ و ساز ما پیدا

بی تو ما را نه برگ هست و نه ساز

چون نظر بر جمال خویش انداخت

کرد بر حسن خویش عشق آغاز

زان نظر عشق و عاشق و معشوق

گشت هر یک ز غیر خود ممتاز

زان نظر گشت کاینات پدید

زان نظر گشت چرخ در تک و تاز

گشت یک حرف و صد هزار کتاب

داد یک صوت و صد هزار آواز

عشق خود بود ناظر و منظور

کردم القصه قصه را ایجاز

ور ز من باورت نمی آید

چشم بگشای تا ببینی باز

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

پیش از آن کز جهان نبود نشان

عشق در نفس خویش بود نهان

بود در شین او جمیع شیون

بود در عین او همه اعیان

قاف او بود مسکن عنقا

بود عنقا به قاف او پنهان

کان او بود مندرج در ذات

شان او بود مندمج در کان

شان ز کان چون قدم نهاد برون

گشت اسرار کان پدید از شان

کرد سلطان عزیمت صحرا

شد روانه سپاه با سلطان

وحش و طیر و پری و دیو و بشر

با سلیمان شدند جمله روان

همه عالم سپاه او بگرفت

پر شد از لشکرش زمین و زمان

دم به دم کاروان روان میشد

سوی شهر وجوب از امکان

از ره عدل به پادشاه قدیم

گشت معمور خطه ی حدثان

بود با هستی اش رفیق ایجاد

بود با حسن او قرین احسان

کرد از لازمان زمان پیدا

کرد از لامکان پدید امکان

سوی عالم چو بتاختن آورد

عالم جسم گشت و عالم جان

چون به میدان کاینات رسید

گوی وحدت فکند در میدان

گرد میدان کاینات بگشت

کرد در عرصه ی جهان جولان

نام او شد جواهر و اعراض

نام او شد عناصر و ارکان

کثرت خویش گشت وحدت و جود

شد ملبس بدین لباس و بدان

تاه فی الدین ز اجر الاجمال

حار فی البید سابق الاطغیان

عقل  گردید و عاقل و معقول

شد مقید به علت و برهان

نظری سوی جام عالم کرد

عکس رخسار خویش دید در آن

گشت برعکس روی خود واله

ماند بر نقش روی خود حیران

نام او گشت عاشق و معشوق

چونکه شد بر جمال خود نگران

کرد بر فرق حسن خویش نثار

هر جواهر که بودش اندر کان

شد ز رخسار و قامتش پیدا

گل هر باغ و سرو هر بستان

خلعت کاینات در پوشید

کرد در خود نظر به چشم جهان

تا شنید از ره هزاران گوش

راز خود را ز صد هزار زبان

راز خود را به سمع او می گفت

هر زمانی به صد هزار بیان

چونکه خود را به خود تمام نمود

نام خود کرد بعد از آن انسان

ور نشد این بیان تو را روشن

ور برون نامد از یقین و گمان

جام گیتی نمای را بطلب

تا ببینی در او به عین عیان

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

عشق بی کثرت حدوث و قدم

نظری کرد در وجود و عدم

هر دو را دید منقطع ز اغیار

هر دو را دید متحد با هم

هر یکی زان دگر ز پیش و ز پس

هر یکی زان دگر نه بیش و نه کم

گشت هر یک در آن دگر مدرج

برده هر یک در آن دگر مدغم

هر دو با یکدیگر شده مربوط

هر دو با یکدیگر شده محکم

عشق آمد میان هر دو نشست

تا که گردید هر دو را محرم

برزخی گشت جامع و فاضل

همچو خطی میان نور و ظلم

شد یکی فاعل و یکی قابل

شد یکی ظاهر و یکی مبهم

کرد ظاهر وجوب را ز امکان

کرد پیدا حدوث را ز قدم

بود امکان ز هستی آبستن

به دمی همچو عیسی از مریم

به جهان داشت باردار اشکم

گشت زاینده عالم از امکان

نیست تنها جهان شبیه پدر

نسبتی دارد او به مادر هم

بلکه از عشق شد جهان زاده

بلکه عشق است سر ‌به سر عالم

چون شه عشق عزم صحرا کرد

خیز برداشت برکشید علم

تاج بر سر نهاد و بست کمر

در بر افکند خلعت معلم

کرد آهنگ خلوت از خلوت

سوی صحرا شد از حریم حرم

چون روانه شد از پی جولان

گشت با او روانه خیل و حشم

به قدم زنده کرد عالم را

چون ز‌ خلوت برون نهاد قدم

شد جهان از جمال او زیبا

گشت عالم ز‌حسن او خرم

یافت خود را به کسوت حوا

دید خود را به صورت آدم

مقدش بود بر جهان میمون

چون جهان شد پدید از آن مقدم

دارد انگشت دست دولت عشق

صد سلیمان نهفته در خاتم

ذره ای زو و صد هزاران مهر

قطره ای زو و صد هزاران یم

آدم از مهر اوست یک ذره

عالم از بحر اوست یک شبنم

رام فرمان او دو صد کسری

مست جام مدام او صد جم

بود عالم ز نیستی غمناک

عشق او را خلاص داد از غم

به کرم دست بر جهان بگشود

بلکه جز او نبد جهان و کرم

که شنیده است در جهان هرگز

منعمی را که نفس اوست نعم

یا که دیده است باعثی در کون

که بود مرسل و رسول امم

چون یکی باشد از ره تحقیق

حاجی و راه و کعبه و زمزم

قلم او برات کرد روان

گر چه او بود رهم برات و قلم

نام خود را نوشت بر کف خود

چونکه بر لوح برکشید رقم

کردم القصه قصه را کوتاه

لب ببستم فرو کشیدم دم

بعد ازین گر زمن سخن شنوی

مشو از من از آن سخن درهم

که نه من بلکه هر زمان از من

عشق می گوید این سخن را هم

می رسد این صدا به گوش جهان

از پس پرده ی نهان هر دم

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

آنچنانم ز جام عشق خراب

که ندانم شراب را ز سراب

مدتی شد که فارغ آمده ام

از امید نعیم و بیم عقاب

نه منعم شناسم و نه نعیم

نه معذب شناسم و نه عذاب

هست یکرنگ نیک و بد پیشم

هست یکسان برم خطا و صواب

چه خبر سایه را ز ظلمت و نور

چه خطر سایه را ز ظلمت و نور

چه اثر نیست را ز آتش و آب

آنکه حیران و مست و مدهوش است

چه خبر دارد از ثواب و عقاب

نیست هرگز نمی شود محجوب

نیست را نیست هیچ خوف و حجاب

بی خبر را کسی نجست خبر

بی خرد را کسی نکرد عتاب

ادب از عقل عاقلان طلبند

کس ز‌دیوانگان نجست آداب

من که از رفع و نصب بی خبرم

کس ز من چون طلب کند اعراب

من که در پیچ و تاب زلف وی ام

نشود هیچ کس ز من در تاب

عشق را عقل چو بدید بگفت

حال وقت الرحیل یا احباب

مثل من تاب او کجا دارد

الوداع الوداع یا اصحاب

تیغ در دست ترک سرمست است

حذروا منه یا اولوالاباب

بستاند ز دستت عقل عنان

عشق چون پا درآورد بر رکاب

عشق را عقل ناورد در دام

نکند پشه ای شکار عقاب

پای صرصر نداشت هیچ به عوض

صید عنقا نکرد هیچ ذباب

عشق چون سایبان به صحرا زد

از ازل تا ابد کشید طناب

عشق را عشق مادراست و پدر

عقل را عشق مرجع است و مآب

لوح بر دست عقل عشق نهاد

عشق فرمود تا نوشت کتاب

عقل از عشق شد امام مبین

عقل ازو شد مقدم اصحاب

بگذر از عقل زانکه عشق نزیه

خود امام است و مسجد و محراب

در عدد نیست جز یکی محسوب

گر هزاران درآوری به حساب

دائما گرد خویش گردان است

از سر شوق عشق چون دولاب

هست از شوق خویشتن گردان

هست از مهر خویشتن در تاب

گاه ظاهر شود گهی باطن

می دود گرد خویشتن بشتاب

بر سر بحر بی نهایت عشق

دو جهان است برمثال حباب

خیمه ی آب چون رود بر باد

چه بود بعد از آن تو خود دریاب

اول و آخر جهان عشق است

بلکه جز او نمایش است و سراب

نسبت عشق چونکه شد غالب

مضمحل گشت اندرو انساب

محو گردید عاشق و معشوق

عشق از رخ چو برفکند نقاب

غیر سلطان عشق هیچ کسی

لمن الملک را نداد جواب

مدتی شد که می رسد از غیب

لحظه لحظه به گوش هوش خطاب

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

ای به خورشید حسن عالم گیر

کرده هر ذره را چو بدر منیر

جز در آیینه دل انسان

روی خود را ندیده مثل و نظیر

نقش خود را نگاشته بر دل

شسته نقش جهان ز لوح و ضمیر

کرده بر لوح عالمی ترکیب

صورتی بر مثال خود تصویر

هم به خود نفخ روح او کرده

هم به خود کرده طینتش تخمیر

نام او کرده آدم و حوا

در جهان عبارت و تعبیر

گشته مجموعه ی همه عالم

گشته آنموذج جهان کبیر

نسخه ی حق ز راه روح شده

زان عالم ز راه جسم صغیر

او کتابست و عالمش آیات

اوست آیات و عالمش تفسیر

اوست خورشید کاینات شعاع

اوست دریا و کاینات غدیر

در زوایای قلب متشعش

همه عالم چو ذره ایست حقیر

اوست خورشید و کاینات شعاع

اوست دریا و کاینات غدیر(3)

کی در او اتساع غیر بود

دل که سلطان عشق راست سریر

در درونی که نیست عین و اثر

نتوان کرد غیر را تقدیر

هر دلی را که وصف او این است

غیر دلدار خویش هیچ مگیر

زانکه با او جز او محال بود

زین سبب شد سریر عین امیر

گر نکردی تو فهم این اسرار

ور نشد روشنت ازین تقریر

باز تو نیست باز این پرواز

مرغ تو نیست مرغ این زنجیر

پس فطیر تو خام و سوخته است

پس خمیر تو مانده است فطیر

خیز و مردانه مایه ای به کف آر

تا بدو گرددت فطیر، خمیر

ورنه دست از طلب مکن کوتاه

بطلب مرشدی حکیم و خبیر

تا که ترکیب تو کند تحلیل

تا کند روغنت جدا از شیر

به حق و محقی چنانکه باید کرد

بکند با تو اوستاد بصیر

تا که آبا و امهات به هم

مترکب شوند بی تقصیر

ز اتحادی که گرددت حاصل

چون پذیرد زوال ظل و صریر

پس ز تو منقلب شوند اعیان

چونکه هستی به نفس خویش اکسیر

پس بدانی که ذره ای ز ارواح

چون در اجساد می کند تاثیر

بشناسی که چون یکی گردد

آنکه پیوسته بوده است کثیر

از چه رو عشق عاشق و معشوق

متحد می شوند بی تقصیر

چون عزیز و ذلیل هر دو یکیست

یا غنی از چه روست عین فقیر

پس سزد مر تو را اگر گویی

به زبان فصیح بی تغییر

 

که جز اونیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

عشق چندین حجاب ظلمت و نور

بر رخ آویخت شد بدان مستور

تا که عاشق به جهد و جد تمام

کند از روی عشق یک یک دور

پس به تدریج خوی او گیرد

یابد از پرده های عشق عبور

چون به نیروی ذوق و قوت عشق

یابد از پرده های عشق عبور

بعد از آتش جمال بنماید

وحدت عشق بی نیاز غیور

بستاند ز دست اغیارش

کندش قرب عشق از همه دور

برهاند ز جور معشوقش

وصل عشقش ازو کند مهجور

خرقه ی نیستی اش در پوشد

چونکه گشت از لباس هستی عبور

غرض از نام عاشق و معشوق

بل مراد از حجاب ظلمت و نور

نیست الاخفا غیبت و کون

نیست الا بروز عین و ظهور

زانکه عشق وحید بی همتا

بیشتر از جهان زور و غرور

بود مستور در جهان قدیم

بود مسرور در سرای سرور

خود به خود بود طالب و مطلوب

خود به خود بود ناظر و منظور

بود در نور او همه انوار

بود در بحر او جمیع بحور

حکم او را کسی نبد محکوم

امر او را کسی نبد مامور

لیک می خواست علم او معلوم

لیک می جست قدرتش مقدور

نعمتش بود طالب شاکر

تا که منعم شود بدان مشکور

نظری کرد بر جهان خراب

شد جهان خراب از او معمور

به دمی زنده کرد عالم را

نفخه ی عشق همچو صاحب صور

همه را نفخ عشق حاضر کرد

به زمین ظهور و ارض نشور

خوش برانگیخت صور نفخه ی عشق

کلمات دو کون را ز قبور

گشت داود عشق نغمه سرا

خواند در گوش کائنات زبور

شد سلیمان به سوی شهر سبا

برد با خویشتن وحوش و طیور

سوی ظلمت شتافت خضر روان

کرد موسی جان عزیمت طور

شاه قیصر به سوی روم آمد

جانب چین روانه شد فغفور

همه عالم سپاه عشق گرفت

شد جهان زان سپاه پر شر و شور

گاه سلطان شد و گهی بنده

گاه استاد گشت و گه مزدور

گاه عارف شد و گهی معروف

گاه ذاکر شد و گهی مذکور

چونکه خود را به رنگ عالم دید

مستترد در تنوعات ستور

پرده ها برفکند از رخ خویش

تا که شد در همه جهان مشهور

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

بر سر کوی عشق بازاریست

اندر او هر کسی پی کاریست

هست در وی متاع گوناگون

هر متاعیش را خریداریست

بر سر چارسوی بازارش

متمکن نشسته عطاریست

شربت نوش او روان بخشی است

لب شیرین او شکر باریست

هر طرف ز آرزوی چشم خوشش

نگران اوفتاده بیماریست

از شفاخانه ی لب ساقیش

هر کسی را امید بیماریست

گشته از چشم مست او سرمست

در جهان هر کجا که هشیاریست

از لبش وام کرده باده ناب

در جهان هر کجا که خماریست

گشته از قامت و رخش پیدا

هر کجا سرو و باغ و گلزاریست

از پی گلستان روی وی است

هر کسی را که در قدم خاریست

زیر هر چین زلف او چینی است

زیر هر تار موش تاتاریست

قامت چابکش چه چالاکی است

خال زنگی او چه عیاریست

گرد بر گرد نقطه ی خالش

دل سرگشته همچو پرگاریست

غمزه ی جادوش چه غمازیست

طره ی هندوش چه طراریست

هست شاگرد چشم خونخوارش

هر کجا نام مکر و مکاریست

غم به گردش کجا تواند گشت

همچو او هر کجا که غمخواریست

روی او را به هر طرف روییست

هر طرف سوی روش نظاریست

میکند بر وجود او اقرار

هستی هر که را که انکاریست

آنچه تو دیده ای و میبینی

به مثل دانه ای ز خرواریست

گر چه منکر همی کند انکار

نفس انکار منکر اقراریست

یا ز انبار علم او مشتی است

چونکه مشتی نمود انباریست

یا ز دیوان اوست یک دفتر

یا ز دفتر نوشته طوماریست

سوی او می رود چو دود در او

هر که را جنبشی و رفتاریست

از پی کیش زلف او بسته است

در میان هر که را که زناریست

رو به محراب روی او دارد

در جهان هر کجا دینداریست

به حقیقت ورا پرستیده است

هر کجا در جهان پرستاریست

یک سخنگوست صد هزار زبان

از پس هر زبان به گفتاریست

دو جهان از جمال او عکسی است

عالم از روی او نموداریست

گشته پیدا ز تاب رخسارش

هر کجا آفتاب رخساریست

نیست جز او کسی دگر موجود

غیر او هر چه هست پنداریست

این همه کار و بار و گفت و شنود

جز یکی نیست گر چه بسیاریست

چشم بگشای تا عیان بینی

گر تو را دیده ای و دیداریست

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود

 

ای تو مخفی شده ز پیدایی

وی نهان گشته از هویدایی

هیچ سویی نه ای و هر سویی

هیچ جایی نه ای و هر‌ جایی

تا به صحرا شوی تماشا را

گشته ام از پی تو صحرایی

هست امروز حسن بی مثلت

درخور دیده تماشایی

از پی ات در به در همی گردم

شده ام از پی تو هر جایی

از چه ساکن نمی شود دل من

چو که تو ساکن سویدایی

تو نشسته درون خانه ی دل

من ز سودات گشته ام سودایی

چون ز‌چشمم نمی شوی پنهان

چونکه از چشم من تو بینایی

غیر تو نیست کس تو را جویا

به حقیقت تو را تو جویایی

با تو یک دم نمی توانم بود

بی توام نیست هم شکیبایی

تاب دیدار تو ندارد کس

گر چه برقع ز روی نگشایی

من ندانم تو را و گر دانم

به خود از من تویی که دانایی

کس نداند درون دریا را

مگر آن کس که هست دریایی

از تو یابد مذاق شیرینی

نه ز حلوا و نی ز حلوایی

بی لبت خود کجا تواند کرد

لب شیرین لبان شکر خایی

از خطت یافت باغ سرسبزی

وز قدت یافت سرو بالایی

هست بر روی تو جهان خالی

که رخت را از اوست زیبایی

یا به گرد عذرا تو خطی است

یافته زو عذرا رعنایی

من چنانم تو را که می باید

تو چنانی مرا که می بایی

نیستم غیر آنچه فرمودی

نکنم غیر آنچه فرمایی

هر چه در من دمی همان شنوی

که منم چون نیی تو چون مایی

کم و افزون شوم به تو نه به خود

اگرم کم کنی و افزایی

نه بدی دارم نه نیکی هم

نه خودی دارم و نه خودرایی

من که باشم که تا تو را شایم

تویی آنکس که خویش را شایی

زانکس که نیستی که زان خودی

هیچکس را نه ای که خود رایی

غیر تو نیست هیچکس موجود

زان سبب بی شریک و همتایی

دو جهان همچو جسم و تو جانی

دو جهان اسم و تو مسمایی

غیر و عینی و وحدت و کثرت

هم تو مجموع و هم تو تنهایی

چون مرا از تو مانع اند اشیا

چون تو هستی جمله اشیایی

صفت و اسم غیر تو چون است

چون تو عین صفات و اسمایی

هر زمان کسوت دگر پوشی

به لباس دگر برون آیی

گه به بالای خویش راست کنی

کسوت آدمی و حوایی

هر نفس قد و قامت خود را

به لباس دگر بیارایی

لیلی گاه و گاه مجنونی

وامقی گاه و گاه عذرایی

گه عزیزی و گاه مصر عزیز

گاه یوسف گه زلیخایی

چون به یک جا دلم شود ساکن

یار من چونکه نیست یک جایی

باید از کائنات یکتا شد

از پی وصل یار یکتایی

مغربی کی رسی به مغرب خود

تا ز مشرق چو مهر برنایی

از تو و اوست بی تو و اویی

از من و ماست بی من و مایی

جهد کن تا شوی بدو بینا

چونکه یابی به دوست بینایی

پس بدانی یقین و بشناسی

پس ببینی عیان و ننمایی

 

که جز او نیست در سرای وجود

به حقیقت کسی دگر موجود


واژگان دشوار : 1و2-این دو بیت در برخی نسخه ها نیامده است    3-این بیت در برخی نسخه ها نیامده است .

نویسندگان :
نویسندگان :

امین پیرانی - حامد پیری

نوشته های مرتبط
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها