قالب وردپرس بیتستان پرنده فناوری
خانه / اشعار / اشعار سنتی / اشعار مجتبی اصغری فرزقی

اشعار مجتبی اصغری فرزقی

شعر نخست :

 

دلم را می سپارم دست باران هرچه بادا باد

به دریاهای تقریبا خروشان هر چه بادا باد

مداوا می کنم آخر سکوتم را به فریادی

گلو را می تکانم در خیابان هر چه بادا باد

امیدی نیست بر قایق که دل بسته است بر ساحل

من او را می سپارم دست طوفان هرچه بادا باد

شگفتی خلق خواهم کرد مانند درختی که

شکوفه می دهد او در زمستان هرچه بادا باد

به این هیکل نمی آید ولی با مرگ هم آخر

شوم یک شب گریبان در گریبان هر چه بادا باد

 


شعر دوم :

 

می وزد باران،چرا خود را مرتب کرده ای؟

زلف را پیچیده ای چون نیش عقرب کرده ای

بر لباست می زنی عطری که دارد بوی خاص

کاج های کوچه را بی دین و مذهب کرده ای

چون اناری در مسیر رود می غلتی قشنگ

آب را از قرمزی هایت لبالب کرده ای

باد می خواهد بماند،کرده او اتراق چون

بر سرت گل های سرخی را مرتب کرده ای

از زمانی که به دست باد دادی زلف را

روزهای روشنم را چون دل شب کرده ای

گرچه تاثیری ندارد رفتنم اما بدان

از طبیبت خواستم،میگفت که تب کرده ای


واژگان کلیدی : اشعار،نمونه شعر،شاعر،شعرهای،شعری از،یک شعر از،غزل غزلیات غزل های غزلی از،مجتبي اصغري فرزقي.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

*

code